رمان گورستان وحشت
سکوت سنگینی سراسر جاده جنگلی را پوشانده بود و تنها جنبنده ای که به چشم می خورد همان ماشین جیپ اداره باستان شناسی و همراهانش بود که به آهستگی و با احتیاط پیش می رفت .
پس از ساعتی به محوطه قبرستان رسید . شانکر که با دقت متوجه اطراف جاده ناگهان با مشاهده لاشه نیمه سوخته ی اتومبیلی در کنار جاده به راننده دستور توقف داد .
همگی پیاده شده به نظاره اتومبیل مزبور که شاسی و آهن پاره ای از آن باقی نمانده بود پرداختند .
شانکر با تأسف سری تکان داده گفت :
می بینید آقای جوکی این اتومبیل همراهان مک می باشد معلوم نیست چه بلایی به سر آن بیچاره ها آمده .
آن وقت با عجله به طرف اتومبیل رفته نگاهی به داخل آن انداخت . تمام قسمت های داخلی و موتور آن متلاشی شده و سوخته بود اما هیچکس در آن دیده نمی شد حتی هیچ چیزی که بتواند ثابت کند که سرنشینان آن از بین رفته اند در آن دیده نمی شد ناگهان شانکر به یاد موتور سیکلتی افتاد که مک موقع رفتن به مأموریت تقاضا کرده بود . برای یافتن آن نگاهی به اطراف محوطه قبرستان کرد اما کوچکترین اثری از آن نیافت . جوکی راما که او را در فکر دید جریان را پرسید شانکر جواب داد :
می بینی که هیچکس در اتومبیل نیست و عجیب آنکه مک موقع رفتن به مأموریت با موتورسیکلت رفت اما حالا از موتور هم هیچ اثری نیست معلوم نیست به کجا رفته .
جوکی گفت :
ظاهرا همانطور که پیداست ماشین با این تخته سنگ ( و اشاره به تخته سنگ بزرگی که در کنار جاده قرار داشت کرد ) تصادف کرده و منفجر شده اما چرا از موتورسیکلت خبری نیست خود معمائی شده ولی به طور حتم توطئه ای در کار بوده برای آنکه اولا باید جسد یک نفر از آنها لااقل درون اتومبیل باشد البته به طور نیمه سوخته تازه اگر هم کاملا سوخته باشد اثری از آن باقی می ماند و ثانیا مک آدمی نبود که در همچین مواقعی از صحنه تصادف دور شده و رفقای خود را تنها بگذارد .
شانکر مأمورین خود را که با حالت متأسف ایستاده بودند مخاطب قرار داده گفت :
یاالله بچه ها تفنگ ها را آماده کنید باید سری هم به داخل گورستان بزنیم همگی به طرف خرابه های متروک به راه افتادند .
ظاهرا هیچ چیز غیرعادی به چشم نمی خورد ناگهان صدای ناله جگرخراشی به گوش رسید آنها وحشت زده قدمی به عقب برداشت و در حالی که با سوءظن بهم نگاه می کردند در جستجوی محل صدا برآمدند که جوکی راما آنها را متوجه ساخت :
آقای شانکر صدا از داخل خرابه می آید اگر اجازه دهید داخل آنجا را نگاه کنیم .
شانکر موافقت کرد ولی به خوبی ترس و وحشت را در چهره یکایک همکارانش مشاهده کرد .
هر چه قدر آنها به خرابه ها نزدیک تر میشدند صدای ناله را بهتر می شنیدند سرانجام قدم به داخل خرابه مورد نظر گذاشتند و ناگهان فریادی از حیرت و تعجب کشیدند . آنجا در جلو چشمان وحشت زده آنها جک عضو باهوش اداره باستان شناسی با حالتی تأثرانگیزی و چشمانی گود رفته در حالیکه مرتب ناله می کرد و به خود می پیچید قرار داشت . شانکر در بهت و حیرت عجیبی فرو رفته بود و مدتی با چشمانی که از تعجب و تأسف گشاد شده بود به آن منظره نگریست .
جوکی راما و سایر افراد هم دست کمی از او نداشتند بالاخره شانکر سکوت اضطراب آور را شکست با ناراحتی جک را مخاطب قرار داده پرسید :
جک ... دوست من اینجا چکار می کنی ؟
جک ناله ای کرد و به سختی پاسخ داد :
اول کمی آب به من برسانید که نزدیک است هلاک شوم .
بلافاصله به دستور شانکر آب و غذای مختصری برای او فراهم شد .
جوکی مورن نگاه استفهام آمیزی به شانکر کرده گفت :
بیچاره با چه ولعی میخورد معلوم میشود این دو سه روزه اصلا غذا نخورده .
پس از اتمام غذای جک ، شانکر از او خواست تا جریان را شرح دهد ولی جک با بی حالی گفت :
وقت برای شرح واقعه بسیار است فعلا باید مک را از مرگ نجات دهیم .
_ چی مک را ؟ مگر بقیه افراد کجا هستند ؟
_ همه مردند آن هم به طرز وحشتناکی .
چشمان شانکر و جوکی مورن و همراهانش گرد شد . اندوهی سخت بر چهره آن ها نشست اما چاره ای نبود باید هر چه زودتر مک را نجات دهند .
سرانجام با راهنمائی جک و کمک افراد ورزیده باستان شناس ، حلقه فلزی کذایی را پیدا کرده با کشیدن حلقه آهنین صدای گردش چرخی به گوش رسید . افراد باستان شناس به توصیه جک همه در یک طرف جمع شده و با وحشت منتظر نتیجه کار شدند .
پس از لحظه ای گودال نامرئی ظاهر شده و افراد بلافاصله به کمک هم قدم به داخل دخمه مخوف گذاشتند .
فضای دخمه را مه غلیظی پوشانده بود و آنها در حالیکه هر یک چراغ قوه های خود را در دست داشتند به سختی قدم برمیداشتند . هیچکدام نمی دانستند به کجا می روند و چه سرنوشتی در انتظارشان است . تنها در این میان جک بود که تا اندازه ای به جزئیات دخمه وارد شده و آنها را راهنمائی می کرد . هیچ یک از افراد رنگ به چهره نداشتند . قلبهای همه به تاپ تاپ افتاده بود ولی جوکی مورن تا اندازه ای بنا به اقتضای شغلش و مأموریتهای گهگاه کارآگاهی اش خونسرد بوده و حتی بقیه را به خونسردی تشویق می کرد . شانکر هم ظاهرا خونسرد به نظر می رسید تنها نگرانی او برای مک جرالدین دوست و همکار عزیزش بود .
هنوز مقداری راه نرفته بودند که بوی تعفن شدیدی در دهلیز پیچید به طوریکه به سختی نفس می کشیدند . جوکی مورن که در پیشاپیش دسته حرکت می کرد ناگهان ایستاد و خطاب به بقیه افراد گفت :
می بینید که بوی تعفن هر لحظه زیادتر میشود و هر آن امکان دارد ما به واسطه همین بوی لعنتی از رفتن باز مانیم اما ناراحت نباشید دوستان من ، آقا شانکر فکر همه چیز را کرده اند .
همه سرها به طرف شانکر برگشت و همه با هیجان منتظر صحبت شانکر بودند . او به حرف آمد :
بله دوستان من مقداری قرص همراه آورده که برای جلوگیری از تهوع خیلی موثر است و از آن گذشته چند عدد ماسک ضد گاز همراه دارم که می تواند برای ما مفید باشد .
و بلافاصله از داخل کوله پشتی خود بسته ای بیرون آورد که محتوی تعداد زیادی قرص بود و بعد از آنکه همه افراد باستان شناسی با ماسک مجهز شدند مجددا به راه افتادند .
ناگهان متوجه شدند که جک بر سرعت قدمهایش افزود به طوریکه از جوکی مورن جلو افتاد همه با تعجب به او نگاه می کردند و به تابعیت از او بر سرعت قدمهای خود افزودند .
جک بدون آنکه اراده ای از خود داشته باشد به جلو کشیده میشد هنوز مقدار زیادی از آنها دور نشده بود که ناگهان فریاد جگرخراشی کشیده از پشت به زمین افتاد . افراد باستان شناس با عجله خود را به او رساندند .
بیچاره جک دقایق آخر زندگیش را می گذرانید . شانکر و جوکی مورن قبل از همه خود را به او رسانیده و ناگهان فریادی از وحشت از دهانشان خارج شد .
جک در حالیکه به خود می پیچید و هر لحظه رنگ صورتش به سیاهی می گرائید بریده بریده جملاتی را زیر لب زمزمه می کرد :
آه ... پست فطرت بی شرف ... بالاخره کار خود...ت را ...کردی .
کاردی تا دسته در سینه اش درست زیر قلبش فرو رفته و خون مانند فواره ای جریان داشت .
جوکی مورن به سرعت دو زانو روی زمین زده ، گوش خود را به دهان جک نزدیک کرد و با صدای ملایمی گفت :
جک ... جک آیا صدای مرا می شنوی ؟
جک در حالیکه به سختی نفس می کشید با سر جواب مثبت داد :
آیا می توانی جای مک را به ما بگویی ؟
جک به آهستگی گفت :
بله چند قدم بالاتر به یک سه راهی می رسید مک آنجا افتاده بود . بیهوش بود ... ولی ... ولی ...
_ ولی چی ؟ حرف بزن خواهش می کنم حرف بزن .
_ ما او را به اتاق مرگ بردیم .
جوکی مورن در حالیکه به سختی خود را کنترل کرده بود با دستپاچگی پرسید :
چی اتاق مرگ ؟ مگر تو با آنها همکاری داشتی ؟
_ بله ... اما باور کنید تقصیر نداشتم مجبورم کردند باور کنید راست می گویم .
_ خیلی خوب اتاق مرگ کجاست ؟
_ به سه راهی که رسیدید به چپ می پیچید دو قدم برداشته می ایستید . آنجا روی دیوار اهرمی وجود دارد آن را ...
شانکر با بی صبری انتظار می کشید . انتظار جوکی مورن با جک را .
بالاخره جوکی مورن سربرداشت و گفت :
آقای شانکر جک بیچاره آلت دست شده بود .
شانکر و همراهانش با تعجب به او نگاه می کردند مثل آنکه با دیوانه ای روبرو شده اند.
جوکی که از نگاه های آنان متوجه شد هنوز چیزی نفهمیده اند در حالیکه از عصبانیت دستهایش را بهم می سائید ادامه داد :
بله جک همه چیز را به من گفت او با آنها همکاری می کرد اما خوشبختانه قبل از آنکه بمیرد حقایقی را برای من فاش کرد .
شانکر گفت :
بیچاره جک حتما از کار خود پشیمان شده که آن طور بی رحمانه او را به قتل رساندند .
_ بله آقای شانکر او جای مک را گفت با آنکه نتوانست جمله اش را تمام کند فکر می کنم بتوانیم کاری انجام دهیم .
افراد باستان شناس هنوز گیج بودند . این حادثه غیرمترقبه چنان آنها را به وحشت انداخته بود که قدرت هیچگونه حرف یا اظهار نظری را نداشتند . بالاخره با اشاره شانکر به راه افتادند با این تفاوت که این مرتبه با احتیاط بیشتری قدم برمی داشتند .
پس از چند دقیقه به سه راهی دهلیز رسیده به دستور جوکی مورن به چپ پیچیدند . سرانجام جوکی میله مورد نظر را در دل دیوار یافت آن را به دست گرفته با تمام قوا به طرف پایین کشید . همه افراد با چشمانی مضطرب و از حدقه درآمده منتظر نتیجه کار بودند که ناگهان صدای خشکی در آن مکان خطرناک پیچید و دری در دل دیوار نمایان شد .
قبل از همه شانکر به جلو پرید تا از جریان مطلع شود ولی با کمال تعجب هیچکس در آنجا که اتاقی چهار گوش بود ندید . سقف اتاق از آهن و دیوارهای آن سیمانی بود و ستون سنگی بزرگی در وسط آن به چشم می خورد . جوکی مورن به اتفاق بقیه افراد وارد شده به جستجو پرداختند . برای جوکی مسلم شده بود که دری دیگر در این اتاق وجود دارد و اینک همگی با تلاشی پیگیر به جستجوی درب نامرئی می گشتند .
شانکر وجب به وجب دیوار را با مشت می کوبید تا از خالی بودن پشت آن مطمئن شود. در همان موقع جوکی با خوشحالی فریاد زد پیدا کردم وقتی همه را متوجه خود دید گفت :
آقای شانکر اگر خوب دقت کنید متوجه می شوید که این ستون بزرگ سنگی در این جا اضافه بوده و هیچ مناسبتی با این محل ندارد مگر آنکه درب مخفی باشد .
شانکر دنباله ی حرف او را گرفته گفت :
بله ... کاملا درست می فرمائید چون من هم تمام زوایا و اطراف این اتاق را معاینه کردم جایی که نشان دهنده درب مخفی باشد پیدا نکردم هر چه هست در این ستون نهفته است .
و بعد به کمک جوکی به معاینه ستون سنگی پرداختند در حین کار ناگهان متوجه شدند ستون به آهستگی از جای خود حرکت می کند .
افراد باستان شناس با تعجب به ستون که هر لحظه به طرف راست متمایل می شد نگاه کرده و با وحشت منتظر واژگون شدن آن و خراب شدن سقف اتاق بودند .
سرانجام با کمک یکدیگر ستون را از جای خود حرکت دادند . شانکر با دیدن حفره ای در زیر ستون فریادی از خوشحالی کشیده گفت :
دیدید بالاخره راه مخفی را پیدا کردیم ؟!؟
و بلافاصله نور چراغ قوه را به داخل آن انداخت . در همان موقع ناله ضعیفی توجه آنها را جلب کرد . با کمک طنابی که به همراه داشتند به داخل رفته و ناگهان متوجه بدن نیمه جان مک شدند .