رمان گورستان وحشت
آنها همچنان به راهپیمایی رنج آور خود در آن گذرگاه خطرناک ادامه دادند سرانجام سیاهی شبحی را از دور تشخیص دادند . هوای دهلیز غیرقابل تحمل شده بود .
مک با ناراحتی دوستش را مخاطب قرار داده گفت :
راستی جک من سیاهی شبحی را می بینم آیا تو هم ...
_ بله آقای مک من هم می بینم .
_ فکر نمی کنی ما دچار اوهام و خیالات شده باشیم ؟
_ خیر ارباب چشمان تیزبین من هیچوقت اشتباه نمی کند من به خوبی سیاهی یک انسان را تشخیص می دهم باید قدری جلوتر برویم .
هر دو قدم های خود را تند کرده با عجله خود را به شبح رساندند و ناگهان از آنچه در مقابل خود می دیدند با وحشت قدمی به عقب برداشتند .
جسد انسانی از سقف کوتاه دهلیز حلق آویز شده بود .
جک نگاهی به جسد انداخته با ناراحتی گفت :
رئیس مثل اینکه ما وارد کشتارگاه شده ایم .
مک بدون آنکه پاسخی به سوال او بدهد نگاهی به جسد کرد ولی هر چه سعی کرد نتوانست صورت و بدن جسد را تشخیص دهد چون صورت و بدن جسد به طور کلی پوسیده شده و به وضع چندش آوری خودنمائی می کرد . بوی تعفن به قدری زیاد شده بود که آنها را به سرفه انداخت به طوری که چند مرتبه حالت تهوع به مک دست داد ناچار دستمالی را محکم جلوی بینی خود گرفته به نظاره پرداختند .
پوست و گوشت صورت مرده گندیده شده و به طرز چندش آوری مقداری از آن آویزان شده بود . جک با دقت به جسد چشم دوخته بود که ناگهان فریادی از وحشت کشید و احساس کرد چیزی در گلویش گیر کرد ، حالت تهوع شدیدی را در خود احساس کرد روده هایش بهم می پیچید و صدای عجیبی در شکم خود می شنید .
کرم های متعددی از ورای گوشتهای گندیده صورت جسد سر بیرون آورده و دهن کجی می کردند .
آقای مک دیگر قدرت ایستادن نداشت از طرفی بوی متعفن و خفه کننده دخمه و از طرف دیگر دیدن جسد آن هم با آن وضع وحشتناک و چندش آور او را خسته کرده بود .
بالاخره پس از چند لحظه با بیحالی به روی زمین و زیرپای جسد ناشناس خیره شد آنجا چیز سفید رنگی توجه او را جلب کرد خم شده و آن را که یک تکه کاغذ بود برداشت و در پرتو نور کم رنگ چراغ قوه حروف روی آن را این طور خواند :
جوزف لانیز خیابان 52 ساختمان شماره 7 ...
دیگر بقیه آن را نخواند چون آنچه ممکن بود راه حلی برای او و پیدا کردن دختر نازنینش باشد اینک بی جان با بدنی پوسیده در جلوی او قرار داشت!
جسد متعلق به جوزف بیچاره و بخت برگشته بود .
نگاهی به جک انداخت او هم بیحال به دیوار فرسوده دهلیز تکیه داده و با چشمانی از حدقه درآمده به جسد خیره شده بود .
مک او را مخاطب قرار داده گفت :
دوست عزیز دیگر ماندن ما در اینجا فایده ای ندارد باید هر چه زودتر تا خفه نشدیم از اینجا دور شویم و هر طور شده خود را نجات دهیم .
_ اما رئیس چون با مشاهده این صحنه و حوادث قبلی دیگر رمقی برای ما باقی نمانده .
_ چاره ای نیست تا آنجا که قدرت داری سعی کن روی پاهایت مسلط بوده و ترس و وحشت را از خود دور کنی تازه ، من هم دست کمی از تو ندارم .
هر دو نفر به طرف راهی که آمده بودند برگشته در حالیکه به سختی خود را سر پا نگهداشته بودند حرکت کردند آنها خود را به سختی به جلو می کشیدند دیگر رمقی برایشان باقی نمانده بود . مک جرالدین در افکار دور و درازی بود که ناگهان احساس کرد صدایی می شنود به سرعت به عقب برگشت تا جک را متوجه سازد ولی با کمال تعجب و ناباوری اثری از او ندید . چند بار او را با اسم خواند :
جک ...
ولی بی فایده بود به جز انعکاس صدای خود که مانند ناقوس مرگ در دهلیز می پیچید صدای دیگری نشنید .
با ناتوانی لرزان پشتش را به دیوار تکیه داد دهانش خشک شده بود گلویش می سوخت احساس می کرد پنجه آهنی قوی گلویش را می فشارد ...
بغضش ترکید اشک گرم و شور بی اختیار از چشمانش جاری شد ، تنهایی ، بی پناهی چون عقربی زهرآگین ، چون عقربی شب رنگ قلبش را نیش می زد احساس می کرد چون مگسی در دام عنکبوتی بزرگ افتاده راه فراری ندارد .
باستان شناس قویدل و معروف اینک درمانده شده بود گیج شده بود نمیتوانست افکار خود را متمرکز کند خواست برگردد اما به کجا ...
نمی دانست نه راه برگشت داشت و نه رمق راه رفتن .
ناگهان برقی در چشمانش درخشید به یاد دستگاه بیسیم صحرائی که همراه داشت افتاد و تعجب کرد که چرا زودتر به فکر آن نبود با خوشحالی روی زمین نشست و دستگاه را میزان کرد و گوشی آن را نزدیک دهان برده و با صدائی که از فرط هیجان می لرزید گفت :
الو ، اداره باستان شناسی ما در گورستان ...
ناگهان دلش فرو ریخت چون راهنمای دستگاه که لامپ چشمک زنی بود به طور ناگهانی خاموش شد .
هیولای یأس و ناامیدی برقلبش چنگ انداخت . دستگاه از کار افتاده و او تازه متوجه شد که در آن هوای خفقان آور دهلیز دستگاه نمی تواند درست کار کند با ناراحتی سیگاری آتش زد و به دهان برد و درحالیکه پک های محکمی به آن میزد به فکر فرو رفت .
دست در جیب خود کرده قرص مسکنی بیرون آورد و به دهان انداخت به سختی آن را فرو داد احساس تشنگی می کرد ولی جز کمی آب نیمه گرم که در قمقمه سفری داشت چیز دیگری در دست نبود ناچار کمی از آن نوشید و از جا برخاست و به سختی به راه افتاد .
اینک او تنها مانده بود تنهای تنها با ناامیدی بار دیگر نام جک را بر زبان آورد :
جک ...
ولی فریادش پاسخی نیافت و در سکوت تهی و سرد دخمه فرو رفت چون دود گم و محو شد . فکر کرد او کجا ممکن است رفته باشد آیا چه بلائی به سرش آمده ؟
مک به سه راهی دخمه نزدیک می شد که ناگهان فریاد جگر خراشی کشیده بر زمین نقش بست و چراغ قوه ای که در دست داشت به گوشه ای پرتاب شد و طوری قرار گرفت که سر آن به طرف دیوار قرار داشت بدین ترتیب نور کمتری به طرف مک می تابید اما آن نور شمع مانند هم لحظه ای بیش دوام نیافت و خاموش شد .
اینک تاریکی مطلق اطراف مک را فرا گرفت خواست از جا برخیزد اما با کمال وحشت احساس کرد به جایی گیر کرده مثل آن بود که پنجه هایی قوی پاهای او را گرفته اند ولی نه ، چون درد و سوزش عجیبی را در پاهای خود احساس کرد به سختی نگاه خود را متوجه پاهایش کرد ولی در آن سیاهی وحشتناک نتوانست چیزی را تشخیص دهد اما به خوبی احساس می کرد در دام افتاده ، دامی خطرناک .
ناگهان به یاد تله های زهرآگین چینی ها افتاد و از یادآوری آن بدنش لرزید و دیگر برایش مسلم شده بود که در تله افتاده .
سوزش چنگالهای تیز و برنده تله هر لحظه زیادتر می شد و مک را بی طاقت می کرد .
مک جرالدین هیولای مرگ را در چند قدمی خود می دید که تمام ریشه جانش را ، مغزش را ، خونش را ، روحش را می مکد و با چشمان خیره و وحشتناکش او را بی حرکت برجای خواب کرده ، طلسم کرده ، به زنجیر بسته است .
درد جانکاه پنجه های آهنین تمام پیکرش را می سوزاند . هیچ امیدی به نجات خود نداشت مگر معجزه ای به وقوع می پیوست . احساس کرد چون مومی ذره ذره ذوب میشود .
ناگهان قهقهه مخوفی در آن فضای تاریک دهلیز طنین افکند به طوریکه در یک قدمی او مقداری خاک از دیوار فرو ریخت .
دیوارهای متروک دهلیز به لرزه افتاده بود و هر آن ممکن بود که مک بیچاره در زیر خروارها خاک مدفون شود بدنش یخ کرده بود احساس کرد دریایی از غم او را آهسته ، آهسته در خود فرو می برد .
دریایی با امواجی سیاه ، سیاه چون شب ، با عمقی بی انتها او را در خود فرو می کشید دیگر تاب تحمل نداشت .
ستاره های سفید و سیاهی در جلو چشمانش به رقص درآمد و احساس کرد در دریای قیرگون وحشت دست و پا میزند و دیگر چیزی نفهمید ...