رمان گورستان وحشت
در همان حال جک که متوجه شد ممکن است با تلاشی که افعی از خود نشان می دهد کارد کنده شده و حیوان زخمی حمله خطرناکی را شروع کند از میان وسائلی که همراه داشت میله فلزی بیرون کشید و با جست سریعی خود را به افعی رساند ، میان دو چشم او را که مانند گوی آتشین می درخشید هدف قرار داده میله را فرود آورد با این ضربه و ضربه های بعدی صدای عجیبی از حلقوم حیوان بیرون آمده و بی حرکت ماند .
بدین ترتیب مانع بزرگ و خطرناکی از پیش پای آنها برداشته شد .
لانکی که از ترس رنگ به چهره نداشت رو به جانب مک کرده گفت :
من می ترسم ارباب ، خواهش می کنم از این جا برویم .
آقای مک جرالدین عضو برجسته اداره باستان شناسی نگاه سرزنش آمیزی به او کرده گفت :
خوبه خجالت نمی کشی ... ما باید هر طور شده راز این مکان مخوف را کشف کنیم .
جک نفس راحتی کشیده و به اتفاق بدون آنکه حرف دیگری بین آنها رد و بدل شود به راه افتادند . هر چه قدر جلوتر می رفتند دهلیز باریک تر شده و در نتیجه هوای آن هم خم تر می گشت ترس و اضطراب مانند خوره به جان آنها افتاده لحظه ای آرام نداشتند .
تارهای عنکبوت روی دیوار و سقف فرسوده دهلیز به چشم می خورد و پرواز ناگهانی خفاشی در آن محیط وهم آلود به وحشت آنها می افزود .
پس از ساعتی راه پیمایی خسته کننده به یک سه راهی رسیدند . مک ایستاد مستاصل شده و نمی دانست کدام راه را انتخاب کند .
سکوت سنگینی بین آنها حکم فرما شد .
سرانجام مک به حرف آمده با لحن مظنونی گفت :
جک اگر اشتباه نکرده باشم بوی تعفنی به مشام می رسد آیا شما هم آن را حس می کنید ؟
جک پس از لحظه ای تأمل گفت :
بله ارباب ولی به نظر من باید راهمان را از همین بو انتخاب کنیم ...
لانکی که تا آن لحظه ساکت بود به حرف درآمده گفت :
آخه چطوری میشه از بو راه انتخاب کرد من که خسته شدم .
جک با نگاه تحقیرآمیزی گفت :
آخه چقدر تو بیشعوری خب تقصیر زیادی هم نداری ترس و وحشت مغز تو را مخطل کرده
و باز ادامه داد :
بگذار توضیح بیشتری بدهم وقتی ما فهمیدیم بوی تعفن از کدام طرف می آید به همان طرف رهسپار می شویم و من حتم دارم که به مقصود می رسیم .
_ فهمیدم دوست عزیز من آن قدرها هم خنگ نبودم ولی این ترس و وحشت از این محیط لعنتی پاک مرا کلافه کرده .
مک پس از قدری تفکر در حالیکه به هوش فوق العاده جک آفرین می گفت موافقت خود را اعلام کرد وبا خوشحالی گفت :
آفرین جک ، من به وجود تو افتخار می کنم و اگر زنده از اینجا بیرون رفتیم برای تو تقاضای تشویق می کنم .
لانکی که نمی توانست لحظه ای آرام گیرد با خوشحالی گفت :
آقای جرالدین این بوی تعفن از این طرف می آید و اشاره به سمت راست دهلیز کرد و بلافاصله به همان طرف به راه افتاد .
لبخندی روی لبان مک جرالدین نقش بست چشمکی به دوست خود جک زده و هر دو به دنبال نفر سوم به راه افتادند ولی با تعجب مشاهده کردند که لانکی بیشتر از دو متر با آنها فاصله گرفته ناچار بر سرعت قدمهای خود افزودند .
بوی تعفن هر لحظه زیادتر میشد به طوریکه تنفس را مشکل می ساخت .
مک با نگرانی گفت :
راستی جک چرا هوای اینجا تاریک شد در صورتیکه اوائل دهلیز روشن تر بود و الان هم تقریبا سه ساعت است که در راه هستیم با این حساب باید پنج صبح باشد در حالی که هر قدر به صبح نزدیک می شویم باید هوا روشن تر شود .
در آن هنگام که مک جرالدین و دوستش مشغول صحبت در اطراف هوای دهلیز بودند حادثه دیگری در شرف وقوع بود .
لانکی همانطور که پیش می رفت متوجه شد هر لحظه بر غلظت تاریکی دهلیز افزوده می شود و بوی تعفن هم زیادتر می شود بی اختیار به پشت سر نگریست و با کمال وحشت مشاهده کرد که بیش از اندازه از دوستانش فاصله گرفته به طوریکه فقط شبح آنها را می دید لحظه ای برجای ایستاد . ترس بر وجودش مستولی شده بود ولی به خود دلداری می داد و از اینکه زودتر از دوستانش به کشف ماجرا نائل می شود جرأتی در خود یافته باز به راه افتاد ولی این دفعه نمی توانست به سرعت اولیه راه برود زیرا هر لحظه بر تاریکی دهلیز افزوده می شد و با آنکه چراغ قوه در دست داشت به واسطه تاریکی زیاد از اندازه به سختی قدم بر می داشت .
هنوز چند قدمی بر نداشته بود که ضربه ای سخت روی دستش خورد و چراغ قوه به گوشه ای پرتاب شد درد شدیدی در مچ خود احساس کرد اما هنوز به خود نیامده بود که احساس کرد پیشانی اش به شیئی برخورد کرد ولی هنوز موضوع را به درستی درک نکرده بود که ناگهان احساس کرد به طرف بالا کشیده می شود مثل آن بود که چنگالهائی آهنین گلویش را گرفته و به سختی فشار می دهند تلاش کرد تا شاید خود را نجات دهد اما میسر نشد و پس از قدری تقلا فریادی از درد وحشت کشیده و دیگر چیزی نفهمید .
فریاد مرگبار لانکی ، مک جرالدین و جک تنها بازماندگان دسته باستان شناس را متوجه ساخت .
آنها دوان دوان و با زحمت زیاد خود را به نزدیکی لانکی رساندند .
جک با دیدن لانکی که به سقف دهلیز حلق آویز شده بود و با وضع وحشت آوری به دور خود می چرخید نزدیک بود از وحشت دیوانه شود و مک با تأثر نگاهی به چهره وحشت زده جک انداخت و سری تکان داد اما در آن موقعیت هیچ کاری از دست آنها برنمی آمد چون لانکی بیچاره مرده بود و آنها باید هر چه زودتر جان خودشان را نجات می دادند . آنها در بد وضعی قرار گرفته بودند ، نه ایستادن نشان صلاح بود و نه راه برگشتن داشتند ناچار باید به پیشروی ادامه می دادند تا شاید خود را از آن دخمه وحشتناک نجات دهند .
مک با لحن خسته ای گفت :
دوست من دوستان ما همه از بین رفتند فقط ما دو نفر ماندیم و باید به هر وسیله ای هست خود را نجات دهیم .
آن دو سرانجام پس از مشورت زیاد تصمیم گرفتند به پیشروی خود ادامه دهند شاید نجات پیدا کنند .