مامان : آره عزیزم

مامان و بوس کردم و رفتم بالا چقدر این دختر بی فکر

گوشی رو برداشتم و شماره آزیتا رو گرفتم

چی می خواهی آوا

: سلام ، این ادا ها چیه از خودت در میاری ، گندش و دیگه با این اخلاقت در آوردی

آزیتا : من نمی خواهم

: نمی خواهم که چی کس جای بابا تو بگیره مگه جای مامان من و کسی نگرفت . جواب بده

آزیتا : چرا ؟

: پس چرا مامان باید ازدواج نکنه و همیشه به گذشته تلخش فکر کنه ، خیلی بابا تو دوست داری برو پیشش بین تحویلت میگیره توی این نوزده سال یکبار در این خونه رو زد که بگه شما ها زنده اید یا مرده ، فقط داریم فامیلش و یدک می کشیم ، پس خوب گوش کن وای بحالت آزیتا مامان امشب که بهترین شب زندگیش خراب بشه کاری می کنم که آرزوی مرگ بکنی

آزیتا : تو این کار و نمی کنی ؟

: امتحانش ضرر نداره

آزیتا : من

: همش من ، پس بقیه کی ؟

آزیتا دیگه ساکت شد : الآن پا میشی میای اینجا گل و شیرینی هم میگیری برای مامان کادو هم میخری فهمیدی آزیتا

آزیتا : آره

: پس بجنب

گوشی رو قطع کردم سریع لباس عوض کردم و رفتم پایین : خوب مامان من باید چکار کنم

مامان اومد چشم هاش قرمز بود : باز گریه کردی

مامان : نه ، داشتم با مواد شوینده کار می کردم

: مامان من اون کار تو نیست من که نمردم ، الآن خودم دستشویی را می شورم

مامان روی مبل نشست و زد زیر گریه

می دونستم که داره دروغ میگه رفتم جلوش نشستم : چی شده ؟

مامان : آزیتا نمیاد نه ؟

زبون در آوردم : همون دختر لوس براتون خوبه من که مثل یک مرد پشتتون و که نمی بینید

مامان بغلم کرد : اگه تو نداشتم می مردم آوا

صدای زنگ اومد : پاشو مامان اشک ها تو پاک کن مهتاب زشت

در باز کردم اونم اومد بالا : برو وسایل تو بزار بیا پایین تا یک چیزی بخوریم

مهتاب : باشه الآن میام ، آوا ناهار چی دارین

: این طور که بوش میاد باید غذا از بیرون بگیریم

مهتاب : آخ جون پیتزا

مهتاب رفت بالا مامان : برو سفارش بده

: بزار خودش بیاد میگم سفارش بده می دونه کدوم یکی خوشمزه تره

مامان خندید

: مامانی برای این چیزها خود تو ناراحت نکن

مهتاب اومد پایین و فهمید که اوضاع زیاد رو به راه نیست به من نگاه کرد : زنگ بزن به پیتزا فروشی پنج تا سفارش بده

مامان : چرا پنج تا

: می دونم دیگه تا بوی غذا بلند بشه آزیتا و شادمهر مثل اجل پیداشون میشه

مهتاب زنگ زد و مامان رفت توی آشپزخونه : چی شده آوا ؟

: آزیتا احمق از صبح یک زنگ نزده ، مامانم که زنگ زده جوابش و نداده

مهتاب : ببخشید ها ولی آزیتا خیلی خودخواه

: می دونم .

بالاخره بعد از نیم ساعت غذا رو آوردن میز و چیدم مامان : دیدی آزیتا و شادمهر نیومدند

: هنوز دیر نکردن مادر من

صدای آیفون بلند شد : دیدی اومد

مهتاب در باز کرد خندون اومد : آزیتاست

مامان رفت سمت در دستم و لای موهام کشیدم چقدر خودم و کنترل کرده بودم که خونسرد باشم . صدای گریه آزیتا و مامان اومد بیرون نرفتم تا هر دو راحت باشند .

: بخور مهتاب

مهتاب اشک هاش و پاک کرد : با این گریه زاری

خندیدم : آروم میشن

مهتاب : تو چرا نمی خوری ؟

در یکی از پیتزاها رو باز کردم یک برش برداشتم شروع کردم به خوردن تا بغضم و فرو بدم

سلام خواهرزن داری تنهایی می خوری

: آره می دونستم اگه تو بیای نمیذاری بخورم

شادمهر تو چشم هام نگاهی کرد و سرش و تکون داد اومدم کنارم نشست : یکم سعی کنی می تونی چشم هاتم بخندونی

: تا چند لحظه دیگه اونهام می خندن

آزیتا و مامانم اومدن ، آزیتا من و بوسید نشست : من که شروع کردم مهتاب بخور

مهتاب اشتهایی نداشت ولی اونم بزور شروع کرد به خوردن چشم های اونم قرمز بود .

بعد از غذا که بهتر بگم هیچی ازش نفهمیدم و مهتاب از من بدتر بلند شدم : خوب ما میریم بالا می خواهم خوشگل کنم برای بعدازظهر

مامان : شما که چیزی نخوردین

پیتزای خودم و مهتاب و برداشتم می برم بالا اگه گرسنه شدیم می خوریم

مامان : باشه عزیزم برین

رفتم بالا و روی مبل نشستم و کمی خودم و کش و قوس دادم مهتاب اومد کنارم نشست : آوا خیلی ازت خوشم میاد که اینطوری برخورد می کنی

سرم و رو پای مهتاب گذاشتم : چرا مهتاب جون

مهتاب : آخه نمی گذاری کسی رو حرفت حرف بزنه ، اصلاً فکر نمی کردم آزیتا بیاد

بلند شدم و لپ مهتاب کشیدم : خواهرم می دونم باید چکار کنم تا اون کاری رو که می خواهم انجام بده

مهتاب : بله در مورد منم همین طور

: بله ، حالا من برم یک دوش بگیرم که دارم از کثیفی میمیرم .

توی حموم به خودم نگاهی کردم و لبخندی زدم درست که آزیتا از ته دل اینکار و نکرد ولی خوب برای مامان همینم خوب بود .

ساعت شش بود که رفتیم محضر ، دکتر مولایی ، خواهرش و کوروش اومده بودند ، خاله نازی و دایی نویدم اومدند . بالاخره مامان و دکتر مولایی به عقد هم در اومدند .

خواهر دکتر مولایی زن بسیار فهمیده و خوبی بود شوهرش فوت کرده بود و دو تا دختر داشت که هر دو ازدواج کرده بودند یکشون انگلیس زندگی می کرد و اون یکی دیگه آمریکا بود و خودش بیشتر خارج از کشور پیش بچه هاش بود . تازه اومده بود که این ازدواجم صورت گرفت .

دکتر مولایی به مامان یک حلقه خیلی زیبا داد مامانم همین طور نمی دونم کی اینها رو خریده بودند . مامانم خیلی زرنگ ها .

مامان بوسیدم و بهش یک زنجیر ظریف و قشنگ دادم . با آقای مولایی هم دستم دادم و اون صورتم و بوسید خندیدم : دکتر مراقب مامانم باشید ها همین یکی رو دارم

دکتر خندید : چشم آوا جان

آزیتا هم به مامان یک سکه داد و فقط با دکتر دست داد کوروشم مثل آزیتا برخورد کرد . خانم مولایی هم به مامان هدیه ای داد و بقیه هم همین طور مهتاب هم فیلم می گرفت . بعدش همه رفتیم خونه ما . رفتم بالا و لباسم و عوض کردم یک پیراهن گلدار تنم کردم که یقه گرد بود و دامش تا زانوم کفش مشکی پام کردم و رفتم پایین مهتابم یک کت و شلوار پوشید .

سپهر تا من و دید چهار دست و پایی کرد اومد پیشم بغلش کردم : الهی من قربون این نفسم برم .

دایی : زیاد این سپهر رو بغل می کنی ها

: مگه نمی دونی دایی

دایی : چی رو ؟

: قرار من و بزارن توی یخچال این و بزارن تو زودپز

دایی بلند بلند خندید . خانواده مولایی اومدن و یک دست گل خیلی بزرگ همراهشون بود . اون ها همش سه نفر بودند و برعکس ما که خیلی بودیم .

کوروش به من نگاهی کرد : خوش اومدین بفرمائید .

شایان اومد با همه احوال پرسی کرد و دایی به همه معرفیش کرد . با سینی چایی از توی آشپزخونه اومد بیرون که شایان دیدم : سلام آوا خوبی

: سلام شایان چقدر دیر کردی

شایان : بده من می برم

: اوه مرسی ، بیا ببر

خودمم روی مبل نشستم شایان چای رو که جلوی من گرفت : به به چه دختر گلی دایی نمی خواهی عروسش کنی

همه خندیدن دایی : چرا دنبال یک داماد خوبم تو سراغ نداری

: بزار دایی توی این بچه های دانشگاه بگردم ببینم کسی رو پیدا می کنم

زندایی یک چشمی برام نازک کرد : هنوز زود

: داره پیر میشه ها

شایان اومد رو دسته مبل نشست : تو که لایی بلدی چرا خوابت نمی بره

: اول بزرگتر ها بعد ما کوچولوها

خانم مولایی : ندا جون با بودن این دختر تو خونه دیگه آدم پیر نمیشه

پدرجون لبخندی زد : شما در کل روز نمی تونید آوا رو پیدا کنید

خانم مولایی : چطور مگه ؟

مادرجون : صبح که میره دانشگاه ، تا میادم که میره بست اون بالا میشه به درس خوندن فقط موقعی که گرسنه میشه کسی آوا رو می تونه ببینه

خانم مولایی : دانشجویی آوا جون

: بله

خانم مولایی : چی می خونی عزیزم

: حقوق

خانم مولایی : آفرین

دیگه مجلس داشت ساکت می شد که بلند شدم آهنگ شاد گذاشتم و همه رو مجبور کردم برقصند . همه داشتند می رقصیدن فقط کوروش نشسته بود مامان به من نگاهی کرد رفتم سمت کوروش : کوروش جان همه شادی کردن الی شما

کوروش : هم تو شادی میکنی بسته

بهم برخورد با آرامش : از جات بلند شی خیلی ناراحت میشم

رفتم پیش مهتاب و شروع کردم با اون رقصیدن . دکتر خودش کوروش بلند کرد و اون به احترام پدرش بلند شد به من نگاه کرد و من اصلاً محلش ندادن

مهتاب : مثل اینکه جنگ شروع شد

خندیدم : آره

بالاخره ساعت ده شد میز و چیدم شام اومد و همه شروع کردند به خوردن . آخرین نفری بودم که غذا می کشیدم . فقط کنار شایان خالی بود رفتم کنارش نشستم

شایان آروم : چرا این مثل برج زهر مار

: زیاد تحویلش نگیر خودش و لوس کرده

شایان : نگو که آتیشش نزدی

برگشتم به شایان نگاه کردم : یعنی چی ؟

شایان : هیچی

مهمونی تموم شد و همه برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی کردند و رفتند . دکتر هم با خواهرش و پسرش رفتند و قرار شد وسایل مورد نیازش و بیاره . مامانم اتاق کوروش و بهش نشون داد اتاق قبلی من بود می دونستم که جرائت نکرده به اتاق آزیتا دست بزنه

البته اتاق منم بزرگ بود

کوروش : مرسی

مامان : فقط باید تختش و عوض کنم

کوروش : خوب نیازی نیست ، اجازه بدید اول استفاده کنم اگه خوشم نیومد عوضش می کنم

مامان : هر طور مایلی کوروش جان

دکتر به من که رسید : خوب دخترم من بازم ازت ممنونم ، اگه تو نبودی من و مامانت هیچ وقت به هم نمی رسیدیم

فقط لبخندی زدم به خانم مولایی : خیلی لطف کردید خانم مولایی واقعاً از آشنایی با شما لذت بردم

خانم مولایی صورتم بوسید : دوست دارم من و عمه صدا کنی مثل کوروش

: چشم عمه جون

خانم مولایی دوباره بوسم کرد و رفت بیرون مامان و دکتر هم پشت سرش رفتند کوروش اصلاً به من توجه ای نکرد منم محل ندادم ، فقط دنبالشون تا دم در رفتم مهتابم پیشم بود . بازم خداحافظی کردیم و اون ها رفتند.

مهتاب ادای کوروش در آورد اگه من صاحب همچین خواهری می شدم رو زمین دیگه نبودم

: ولش کن مهتاب

روی مبل خودم انداختم : مامان باید تخت و هم عوض کنی

مامان به من نگاهی کرد : باشه حالا

خندیدم : فردا با دکتر قرار بزار برو زشت که شب بیاد رو زمین بخواب

مامان : حالا پاشو برو بخواب

: خوب بگو فضولی نکن دیگه

مامان : نه برو بخواب کارها رو بزار برای فردا

: من فردا نیستم ها

مامان : ایراد نداره قرار اشرف خانمم بیاد

: راستی مامان چرا اتاق آزیتا رو ندادی اون که بزرگتر بود

مامان به من نگاهی کرد : ترسیدم یک بار ناراحت بشه

سرم و تکون دادم . با مهتاب رفتیم بالا : خوب یک مبارز جدید به خانواده اضافه شد .

مهتاب : تو هم که حالش و همون اول گرفتی

: دمم گرم

مهتاب : فردا رو بگو که می خواهی کنفرانس بدی

: آره برم لباس عوض کنم یک دور بکنم که آماده باشم

مهتاب : وای که چقدر حوصله داری

مهتاب خوابید و من درس و مرور کردم بلند شدم و پشت پنجره ایستادم و به ستاره ها نگاه کردم از خدا خواستم که مامانم خوشبخت بشه .

موقع کلاس استاد مرتضوی شد وقتی وارد شد : برنامه چیه ؟

یکی از بچه ها گفت خانم شجاعی کنفرانس باید بدن

استاد به من نگاهی کرد : بفرمائید خانم شجاعی

رفتم و شروع کردم به توضیح دادن یکم این درس طولانی تر بود برای همین بیشتر زمان برد . وقتی تموم شد استاد : مرسی بفرمائید بشینید

داشتم می رفتم سمت صندلیم که آبادانی بلند شد : خانم شجاعی این برگه تون واقعاً ممنون

: خواهش می کنم .

نشستم مهتاب : چی بود

: لیست کتاب ها

مهتاب : آوا فصل پنج و میدی که من کنفرانس بدم

: آره

استاد : خوب جلسه دیگه هر کی آماده بود می تونه بیاد کنفرانس بده

یکی از بچه ها گفت : استاد فصل چهار قرار شد آقای طالبی بدن ، برای فصل پنج مشخص نمی کنید استاد

استاد : نه هر کسی که احساس کرد بهتر می تونه میاد کنفرانس میده .

بالاخره امروزم گذشت . با مهتاب داشتیم می رفتیم خونه : وسایلم خونتون باشه بعد میام می برم

: نمیای خونه ما

مهتاب : نه میرم خونه کار دارم ، فردا که کلاس نداریم بریم بیرون

: باشه تماس میگیرم

مهتاب : باشه عزیزم ، خداحافظ

وارد خونه شدم چه آشوبی بود دکتر و کوروش وسایلشون و آورده بودند اصلاً یادم رفته بود دیدم تخت مامان توی حیاط رفتم بالا وارد خونه مامان که شدم کوروش با زیرپوش و شلوارک بود : سلام

کوروش به من نگاهی کرد : سریع رفت توی اتاقش

بعد دیدم لباس پوشیده اومد بیرون : نمی تونی زنگ بزنی

: خوب مگه چی شده

کوروش : لباسم مناسب نبود

خندیدم : زیاد به خودت سخت نگیر قرار هر روز من و ببینی

کوروش : اینم از بد شانسی من

: طفلی کوروش ، همینی که هست

صدای در اومد به طرف پنجره رفتم : مامان و دکتر اومدند

سلام خسته نباشید

مامان : سلام آوا جون اومدی عزیزم برو لباس تو عوض کن بیا کمک

: چشم الآن

دکتر اومد داخل : سلام

دکتر لبخندی زد : سلام آوا جون ببخش اینجا رو اینقدر شلوغ کردیم

: چه ایرادی داره ، الآن لباس عوض می کنم میام کمکتون

یک تاپ و شلوارک پوشیدم و رفتم پایین : خوب باید چکار کنم مامان به من نگاهی کرد .

دکتر : تو به کوروش کمک کن ، من و ندا جونم اتاق خودمون درست می کنیم

صدای زنگ بلند شد : یعنی کیه ؟

دکتر : کس خواستی نیست رفتیم تخت خریدیم

: مبارک باشه

دکتر : کوروش بیا کمک

مامان رفت من می خواستم برم کوروش : کجا ؟

: می خواهم بیام بیرون

کوروش بهم اشاره کرد : اینطوری ؟

: خوب مگه چمه

کوروش : بزار این کارگرها برند بعد تشریف بیارین پایین

: برو بابا

از کنارش گذشتم و رفتم توی حیاط پدر جون در باز کرد : سلام آوا جون

: سلام پدرجون خوبید

مادرجون : بیا آوا جون این چای ها رو ببر بیرون

کوروش اومد پایین : سلام آقای ترابی

پدرجون : سلام پسرم

کوروش : بدید چای رو من ببرم

مادرجون چای رو داد به اون و به من نگاه کرد کوروش که رفت : مادرجون یک دادش غیرتی پیدا کردم

پدرجون : برای تو خوب

خندیدم : پدرجون

پدرجون : بیا تو یک شطرنج بزنیم

: نمی تونم باید برم کمک

پدرجون : باشه برای ناهار بیان پایین مادرجون غذا درست کرده

: چشم

رفتم توی حیاط دیدم تخت و توی حیاط گذاشتند کوروش اومد داخل و در بست

دکتر : رفتند

کوروش : بله رفتند و به من نگاهی کرد .

صدای زنگ بلند شد کوروش در باز کرد : بله

ببخشید آوا هست

: سلام مهرداد بیا تو

مهرداد گفت با اجازه اومد داخل و سلام کرد : مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم

مامان : نه مهرداد جان ، مامان خوبه

مهرداد : بله سلام رسوندن

دکتر : کوروش بیا کمک کن اینا رو ببریم بالا

کوروش با دلخوری به دکتر کمک کرد

: چی شده مهرداد ؟

مهرداد اومد پیشم : اومدم سی دی فیلم و بگیرم باید به دوستم بدم

: اخ راست میگی ببخش مهرداد ، بیا بریم بالا تا بهت بدم

کوروش اومد توی حیاط به من و مهرداد نگاهی کرد : نه آوا من همینجا منتظرتم

: باشه الآن میارم

رفتم بالا و سی دی رو برداشتم و اومدم پایین : بیا مهرداد خیلی قشنگ بود بازم داشتی برام بیار

مهرداد : باشه باید از دوستم سوال کنم ، خوب من برم از طرف من از مامان خداحافظی کن

: باشه ، سلام برسون

مهرداد رفت کوروشم اومد توی حیاط تا بقیه وسایل و ببر : نمی تونی یکم بهتر لباس بپوشی

: ببین کوروش به من گیرنده باشه

کوروش اخم هاش و توی هم کرد بهش کمک کردم بقیه وسایل و بردیم داخل ، طبق قرار قبلی قرار شد من به کوروش کمک کنم و دکتر و مامان اتاق خودشون و بچینن

کوروش یک عالمه کتاب داشت و همه رو طبق نظر اون تو طبقه ها گذاشتم ساعت سه بود که مادرجون صدامون کرد که بریم ناهار بخورم .

رفتم پایین مادرجون میز و آماده کرده بود : آخ جون باقالی پلو

پشت میز نشستم مادرجون : آوا اول دست تو بشور

: مادرجون تمیز

مادرجون : بلند شو اون روی من و بالا نیار

: چشم

به طرف دستشویی رفتم برگشتم سمت مادرجون : مادرجون من خیلی شما رو دوست دارم ها

یک دفعه به یک چیزی خوردم برگشتم دیدم کوروش : ببخشید

کوروش : خواهش

دستم و شستم . سریع اومدم بیرون

مامان : آوا زشت

: چی زشت من گرسنم ، میگه زشت یعنی تو گرسنه ای زشت

دکتر : نداجون کاری نداشته باش بزار راحت باش ما می خواهیم راحت کنار هم زندگی کنیم .

پدرجون : راست میگن این آوا در روز چند تا کلمه با ما حرف می زنه اونم موقع غذا خوردن همونم می خواهی دیگه حرف نزنه

: الهی قربون شما برم پدرجون

کوروش سرش و تکون داد من اصلاً محل ندادم . با اشتها غذا خوردم که گوشیم زنگ زد : سلام خوبی ، بعد زنگ می زنم .

غذا یک دفع پرید تو گلوم مادرجون زد پشتم سریع بلند شدم : یعنی چی ؟

مهتاب : نمی دونم آوا هنوز کسی چیزی به من نگفته می تونی بیای

: اره الآن خودم می رسونم نگران نباش

مامان : آوا چی شده ؟

: هیچی

سریع رفتم لباس پوشیدم مامان اومد : چی شده آوا ؟

: هیچی بابا مهتاب بود

مامان : اتفاقی افتاده

: نه هیچی نشده ، نگران نباش

مامان و بوس کردم تا اومدم برم دکتر : می خواهی برسونمت

: نه ممنون

سریع از خونه زدم بیرون تا خونه بابا مهتاب دویدم زنگ و زدم ؛ مهتاب در باز کرد . رفتم بالا دیدم باباش روی مبل نشسته و سرش و توی دستش گرفته

مهتابم داشت گریه می کرد ، اومد توی بغلم : آوا

: چی شد حالا ، بیان بریم بیمارستان

انگار با حرف من تازه یادشون اومده باشه سریع حاضر شدند و رفتیم بیمارستان مهتاب فقط گریه می کرد حال باباشم بهتر از خودش نبود .

بالاخره دایی مهتاب اومد : چیزی نیست دکتر دستش و بخیه زده

مهتاب : دایی منصور چرا مامان اینکار و کرد

دایی منصور مهتاب بغل کرد : به خاطر فشار زیاد

منصور من میبرمش خونه

دایی منصور : می دونی که باهات نمیاد حسن

بابای مهتاب : چرا من می برمش باید بیاد می خواهد بره تو اون خونه تنها چکار کنه بیاد یک مدتی پیش من و مهتاب باشه بعد بر گرده خونه

دایی منصور : می تونی برو راضیش کن

بابای مهتاب رفت ، مهتاب : خیلی عمیق بوده

دایی منصور : با تیغ زده بود خوشبختانه من رسیدم

مهتاب : خدا رو شکر

بابای مهتاب اومد : مهتاب برو کمک مامانت قرار شد بیاد

با مهتاب رفتیم و به مامانش کمک کردیم بردیمش خونه ، مهتاب خیلی گریه کرد بالاخره آروم شد ساعت نه بود که سرویس گرفتم و برگشتم خونه ، حوصله اصلاً نداشتم یک راست رفتم بالا و روی مبل نشستم

در زدند : بله

مامان : آوا در باز کن

در باز کردم و مامان اومد تو نشست : چی شده آوا ، چرا زنگ می زدم درست جواب نمیدادی

تو موهام دستی کشیدم : مامان مهتاب خودکشی کرد

مامان زد پشت دستش و نشست : خوب چی شد

: حالش زیاد خوب نبود ، بالاخره اجازه دادند که ببریمش خونه ، حال مهتابم خیلی بد طفلی خیلی گریه کرد

مامان : خونه کی بردنش

: اومد خونه بابا مهتاب

مامان سرش و تکون داد : چرا این طوری شد

: بس که خودخواه حاضر نیست یک ذره از موضع خودش پایین بیاد

مامان : نگو آوا جون

: چی رو نگم مامان ، حاضر نیست یکم کوتاه بیاد ، ببین علی اون سمت ، مهتاب آواره خونه این و اون ، باباشم همین طور ولی خانم حاضر نیست کوتاه بیاد چون می ترس یکم کوتاه بیاد بگن دیدی کوتاه اومدی ، می دونه علی می خواهد ازدواج کنه نمی تونست این کارش و بزار برای بعد عروس علی ، اونقدر ناراحت بود که خدا می دونه . خود خواهیم حدی داره

مامان : حالا پاشو بیا بریم پایین یک چیزی بخور

: نمی تونم مامان حالم زیاد خوب نیست تو برو از بقیه ام عذرخواهی کن هیچی در مورد این موضوع که گفتم نگی

مامان : باشه عزیزم

مامان رفت . بلند شدم لباس عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم آهنگ گذاشتم و چشم هام و بستم نمی دونم کی خوابم برد .

یک دفعه از خواب پریدم به ساعت نگاه کردم ، ساعت نه بود از جام بلند شدم کمی فکر کردم یادم اومد امروز اصلاً کلاس ندارم .

دوباره دراز کشیدم ولی دیگه خوابم نمی اومد از جام بلند شدم و رفتم دوش گرفتم یک تاب و دامن پوشیدم و کلید گذاشتم پشت در تا کسی خواست بیاد تو ، چای ریختم و روی مبل نشستم و شروع کردم به درس خوندن ، ساعت یک بود که در زدند : بیا تو

در باز شد کوروش بود : سلام ، کاری داری ؟

کوروش : سلام ، بابا گفت صدات بزنم بیای برای ناهار آزیتا جون و شادمهر اومدند .

: مرسی الآن میام

کوروش : خوب پاشو دیگه

از جام بلند شدم : بریم

کوروش : می خواهی همین طوری بیای

: آه راست میگی

گیره به موهام زدم : حالا خوب شد بریم

کوروش به من نگاهی کرد و هیچی نگفت اول من رفتم پایین و اون پشت سرم اومد وارد خونه شدم ، آزیتا اومد جلو : سلام آوا

: سلام خوبی

آزیتا : آره خوبم ، تو چی خوبی

سرم و تکون دادم : آره خوبم

سلام آوا جون

برگشتم شادمهر بود : سلام شوهر خواهر عزیز بگو چی می خواهی که شدم آوا جون

شادمهر اومد طرفم و دستش انداخت دور شونه ام : الهی من قربون تو خواهر زن عزیز برم ، میشه امروز با آزیتا بری خرید من کار دارم

: شرمنده شادمهر اصلاً حوصله بیرون رفتم ندارم

آزیتا : خوب بیا بریم دیگه

: اصلاً اصرار نکن نمیام

دکتر از توی اتاق اومد بیرون لباس راحتی پوشیده بود : سلام

دکتر : سلام آوا جان خوبی

: بله مرسی

مامانم از توی اتاق اومد بیرون : سلام مامان

مامان : سلام عزیزم بهتری

: بله خوبم

مامان : از مهتاب چه خبر

: خوب بود خدا رو شکر مشکل حل شده بود

مامان : خوب خدا رو شکر

آزیتا : چیزی شده مهتاب

: نه چیز خواستی نبود

کوروش از توی اتاقش اومد بیرون یک روبدشام پوشیده بود .

مامان : بیان غذا الآن سرد میشه 

دکتر و مامان اول بعد آزیتا و شادمهر و کوروش رفتند ، آخر از همه من رفتم هنوز پشت میز ننشسته بودم که صدای گوشیم در اومد همه به من نگاه کردند

: ببخشید

گوشی رو از توی جیب دامنم در آوردم یک پیام از مهتاب بود که نوشته بود : آوا خدا رو شکر مامانم خوب خوب یکم مهربون شده

لبخندی زدم سرم و که بلند کردم دیدم کوروش داره نگاهم می کنه

مامان : بفرمائید چرا نشستید .

همه شروع کردند من بازم از همه دیر تر برای خودم غذا کشیدم و شروع کردم به خوردن ، شادمهر : کوروش جان بعدازظهر برنامه داری

کوروش : نه چطور ؟

شادمهر : بیا بریم بیرون ، یکم دور بزنیم

کوروش : باشه بریم منم می خواهم یکم خرید بکنم

شادمهر : چه خوب ، آوا حالا که خندیدی بیا بریم دیگه

: من کی خندیدم

شادمهر : وقتی پیام تو می خوندی

: چه تیز شدی شادمهر

شادمهر : ما اینیم دیگه

: باشه بریم

آزیتا : مرسی

: باز که نقشه نکشیدین

شادمهر : نه بابا خاطرت جمع

ساعت شش بود که همه رفتیم بیرون با ماشین کوروش رفتیم یک مزدا تیری دار رنگش نوک مدادی خیلی شیک و تمیز سوار شدیم و رفتیم خرید .

آزیتا تو ویترین مغازه ها رو می گشت و من دنبالش می رفتم .

شادمهر و کوروش م پشت سرمون می اومدن ، بالاخره آزیتا وارد یک مغازه شد و داشت لباس ها رو می گشت شادمهرم داشت کمکش می کرد کوروش اومد کنارم : تو نمی خواهی چند تا لباس مناسب بگیری

: لباس مناسب یعنی چی ؟

کوروش : یک لباس مناسب که تو خونه تنت کنی

: لباس هام و دوست دارم

کوروش : بهتر یک نگاهی باندازی شاید چیز مناسبی پیدا کردی

: لازم ندارم

کوروش : برعکس خیلی نیاز داری

: ببین تو کارهای من دخالت نکن باشه

کوروش : من و تو دیگه الآن دو نفریم که داریم با هم زندگی می کنیم پس بهتر گوش کنی

: ببین برای من یکی داداش بازی در نیار

شادمهر صدام کرد رفتم طرفش : بله

آزیتا : از این لباس خوشت میاد

: برای چی من باید خوشم بیاد ؟

آزیتا : خوب برای تو خونه خوبه

: از کی تا حالا تو برای من لباس انتخاب می کنی ؟

شادمهر : همین طوری آزیتا فکر کرد بهتر

: مامان بهت گفته یا کوروش

آزیتا : هیچ کدوم

زل زدم بهشون

آزیتا : مامان گفت ، اون گفت لباس پوشیدنت باید یکم تغییر کنه

: جدی

آزیتا اومد کنارم : ببین آوا حالا دیگه یک پسر با تو توی اون خونه شریک

: چیه کوروش به خودش شک داره

کوروش پشت سرم : نه من به خودم شک ندارم

برگشتم : پس چی ؟

کوروش : مگه من گفتم

: می دونم که تو گفتی پس بهتر این و بدونی من دوست دارم تو خونه راحت باشم پس این امل بازی ها رو بزار برای زنت فهمیدی

کوروش سرخ شد و از مغازه بیرون رفت

شادمهر اومد : آوا خیلی تند رفتی

: براش لازم بود تا بدون کجا قرار داره

رفتیم بیرون پاساژ من سوار شدم تا آزیتا اومد سوار شه

سلام آزیتا جون

: اه باز اینا

کوروش از توی آینه من و نگاه کرد ، مجبور بودم پیاده بشم . کوروشم پیاده شد .

سلام آوا جون دیگه حالی از ما نمی پرسی

لبخند زورکی زدم : سلام شکوفه جون ، سلام آقا شکور

شکور لبخندی زد : سلام آوا جان خوبی هنوز از دست من دلخوری

هیچی نگفتم . آزیتا رو کرد به شکوفه : کوروش جون

شکوفه با یک نازی : سلام آقا کوروش خوشبختم

کوروش م جوابش و داد و با شکورم احوال پرسی کرد همه شروع کردند به حرف زدند شکور اومد سمت من : آوا هنوز ازم ناراحتی

: میشه رو تو کم کنی شکور

شکور : آوا بابت اون جریان معذرت می خواهم بیا یک روز دیگه

بلند : خوب بهتر بریم دیگه

آزیتا : باشه ، شکوفه جون خداحافظ ، آقا شکور خداحافظ

منم فقط یک سر تکون دادم و سوار شدم

شادمهر تا سوار شد : باور کن آوا هیچ برنامه ای نبوده

کوروش به ما نگاهی کرد

شادمهر : شکور خواستگار آوا است

: بی خود کرده خواستگار من ، اصلاً حسابش نمی کنم که بخواهد جزو خواستگارهای من به حساب بیاد . پسر پررو احمق یک روز از عمرم مونده باشه حال این خواهر و برادر و بد میگیرم

آزیتا : آوا خواهش می کنم

: میشه بریم خونه دیگه برای امروز ظرفیتم تکمیل شده  

آزیتا دیگه هیچی نگفت ، کوروش حرکت کرد رفتیم خونه یک راست رفتم بالا در رو بستم . نفس عمیقی کشیدم .

---

سه روزی بود پایین نمی رفتم حوصله هیچکس و نداشتم . هدفون گذاشته بودم و داشتم درس می خوندم که یکی در زد .

: بله

بازم صدای در اومد در باز کردم : بله

کوروش عصبانی : میشه صدای ضبط تو کم کنی

: صدای ضبط من به تو چکار داره

کوروش : دارم درس می خونم

: خوب بخون

کوروش : صدای آهنگی که گذاشتی خیلی بلند

: برو بابا ، من هدفون گذاشتم چطوری صداش تو رو اذیت می کنه .

کوروش : دروغ میگی

کنار رفتم و اون اومد تو چشمش به هدفون افتاد ، قطع کرد : ببخشید فکر کردم تو صدای ضبط تو بلند کردی ، نمی دونم کی آهنگ گذاشته صداشم بلند کرده

: من می دونم

رفتم سمت خونه آقای رضایی و داد زدم : مهرداد ، مهرداد

بعد از ده بار صدا زدن اومد بیرون : چیه آوا ؟

: صدای اون ضبط تو کم کن

مهرداد : صداش که تو نمیشنوی

: نه ولی صداش توی اتاق کوروش

مهرداد : نمی تونم آخه مهمونی دارم

: مهمونی چی ؟

مهرداد : تولد بیست و دو سالگیم

: مبارک باشه ، خیلی خوب برو خوش بگذره

مهرداد : مرسی ، بازم معذرت

برگشتم سمت کوروش و بهش نگاه کردم : دیدی که ، اگه خیلی اذیتی بیا بالا درس بخون

کوروش : مزاحم تو نمیشم

: نه منم دارم درس می خونم ، برو کتاب تو بیار در باز می گذارم

کوروش : ببخشید ، اون طوری

: ایراد نداره

رفتم تو و در باز گذاشتم خدا رو شکر پدر جون خونه بالا رو عایق کاری کرده بود که صدا داخل نیاد . روی مبل نشستم و دوباره هدفون گذاشتم و شروع کردم به درس خوندم .

کوروش اومد داخل : لطفاً در و ببند

کوروش در بست و روی مبل نشست : اگه پشت میز میشینی اونجا میز هست

کوروش : نه همینجا خوبه

دوباره هدفون گذاشتم و شروع کردم به درس خوندن ، احساس تشنگی کردم بلند شدم و قهوه درست کردم یکی برای خودم یکی برای کوروش

: قهوه دوست داری

کوروش : دوست دارم ولی شب خوابم نمیبره

دوباره برگشتم و براش چای درست کردم میوه و آجیل هم آوردم

کوروش : زحمت نکش

: کار خواستی نکردم

خودم قهوه رو برداشتم و شروع کردم به خوردن کوروش نگاهم کرد : شب خوابت نمی بره ها

: خوب نمی خواهم بخواهم

کوروش : چرا فردا مگه تعطیل نیستی

: چرا ولی باید تحقیقی آماده کنم

کوروش : خوب بزار برای فردا

: نه چون ممکنه مهمون بیاد بعد نمی تونم درس بخونم

کوروش : از کجا می دونی مهمون میاد

: فردا ممکنه ، خاله نازی یا دایی بیان بعد من میرم پایین بعد تحقیق می مونه

کوروش لبخندی زد : خوب نرو تو که خیلی مقاومی

: چرا مقاوم

کوروش : چون الآن چند روز پایین نیومدی

: عادت دارم همه هم عادت کردند تو هم یواش یواش به اخلاق من عادت می کنی .

کوروش : ولی من اینجوری دوست ندارم ، دوست دارم با خانواده باشم

: خوب هر کسی یک طوری

کوروش : چی گوش می کنی

هدفون قطع کردم صدای شهاب حسینی بلند شد

شهزاده رویایی من شاید تویی

کوروش : آهنگ قشنگی

: آره من خیلی دوست دارم .

کوروش بهم نگاه کرد ، احساس کردم می خواهد از چیزی سر در بیاره برای همین بلند شدم لب تابم و آورم ، شروع کردم به گشتن دنبال تحقیق گوشیم زنگ زد : بله

سلام خوبی ، مامانت خوبه

مهتاب : آره ، علی اینجا بود

: خوب چی شد

مهتاب : مامان ازش عذرخواهی کرد و گفت نمی دونم چرا این کار و کردم

: خوب خدا رو شکر

مهتاب : آره آوا خیلی راحت شدم

: خوب ، کار نداری می خواهم تحقیق در بیارم

مهتاب : نه اگه چیزی پیدا کردی برای منم بزار

: یک بار نگی اگه چیزی پیدا کردم بهت زنگ می زنم

مهتاب : نمی تونم آوا فردا کلی مهمون داریم

: کیه

مهتاب : دایی ، بابابزرگ

خندیدم : پس انوش جونم هست

مهتاب داد زد : آوا تو یکی سر به سر من نذار حالم ازش بهم می خوره ، بعدم فکر نکنم بعد از اون حرف ها بیاد

: شاید ، برو خداحافظ

کوروش مثلاً داشت درس می خوند هدفون و دوباره گذاشتم و شروع کردم به تحقیق در آوردن یک دفعه دیدم کوروش بلند شد سرم بلند کردم دیدم مامان

: سلام مامانی

کوروش : سلام

مامان : سلام کوروش جان شما هم اینجایی ؟

کوروش : ببخشید

: چرا عذر خواهی می کنی

کوروش به من نگاهی کرد مامان : خواهش می کنم عزیزم بشین راحت باش ، اگه می دونستم غذای شما رو هم می آوردم بالا

کوروش : میام پایین

: می خواهی بری پایین چکار کنی اگه فکر می کنی می تونی تو اتاقت درس بخونی باید بگم تا ساعت سه چهار صبح از خواب خبری نیست

مامان : چرا آوا

: مهرداد مهمونی داره

مامان سرش و تکون داد : از دست این مهرداد ، کوروش جان غذای شما رو هم میارم بالا .

کوروش : زحمتتون میشه

مامان : این چه حرفیه

سینی رو از مامان گرفتم و بردم توی آشپزخونه و گذاشتم روی میز کوکو سبزی بود ، بیا کوروش تا مامان غذا میاره بیا با هم این و شروع کنیم .

کوروش بلند شد اومد اون طرف اپن نشت و من طرف دیگه : خونه خوبی برای درس خوندن

دستم و شستم : آره من خیلی راحتم

نشستم و برای خودم لقمه گرفتم هنوز پایین نرفته بود که گوشیم زنگ زد : بله

سلام آوا جون خوبی

: سلام شما

آوا علی ام

: سلام باز تو شماره عوض کردی

علی : آره

: خسته نباشی ، حالا چکار داشتی ؟

علی : از مهتاب خبر داری

: آره باهاش نیم ساعت یک ساعت پیش حرف زدم مگه اتفاقی افتاده

علی : نه فقط می خواستم از حالش جویا بشم زیاد خونه بابا نمیرم گوشیشم قطع بود

: مهتاب گفت آشتی کردین

علی : آره مثلاً

: علی ول کن دیگه یک موضوع بود تموم شد

علی : آوا خیلی از دستش ناراحتم هر وقت با یک چیزی مخالف این مسخره بازی رو راه می اندازه بعد عذرخواهی می کنه

: تو که می شناسیش پس چرا خود تو ناراحت می کنی

مامان غذا رو آورد و به من نگاهی کرد : من میرم

مامان رفت و کوروش نشست

علی : آوا به خدا کم آوردم

: می دونم علی ولی تو که تا حالا صبوری کردی این یک بارم روش به خاطر مهتاب می دونی اونم تو بعد مخمصه ای گیر کرده فردا هم برو خونه دایی ت داره میاد

علی : باز سر کله اون ها پیدا شد

: می دونی که باز مهتاب توی درد سر می افت تو باز پسری ولی مهتاب

علی : خاطرت جمع آوا حتماً میرم

: دیگه ام ناراحت نباش چند وقت دیگه عروسیت ، به سرونازم هیچی نگو غصه می خوره

علی : نه بابا به اون نگفتم .

: کار خوبی کردی

علی : خوب برم آوا مراقب خودت باش

: قربونت علی تو هم همین طور

شروع کردم به غذا خوردن کوروش : مثل اینکه هر کسی به مشکلی می خوره تو رو پیدا می کنه

: چطور مگه

کوروش : شادمهر گفت تو بهش کمک کردی تا با آزیتا ازدواج کنه ، به بابای منم همین طور

خندیدم : من فقط یک وسیله ام که سر راهشون قرار گرفتم و نه چیز دیگه

کوروش : خوب آدم ها رو قانع می کنی و کاری می کنی که اون کاری رو انجام بدن که تو دوست داری

: خوب تا حالا بد ندیدن

کوروش : خودت چی ؟

: خودم چی ؟

کوروش : برای خودتم نسخه پیچیدی

تو چشم های کوروش نگاه کردم : نه ، ولی اگه کسی رو دوست داری بهش نمیرسی بگو ها هر کاری بتونم انجام میدم .

کوروش : مرسی خودم می تونم

خندیدم : پس کسی هست ؟

کوروش : من این حرف زدم

: آره گفتی

کوروش : من همچین حرفی نزدم

: کوروش حاضرم شرط ببندم کسی هست

کوروش خیلی جدی شد : نه

: خیلی خوب بعد معلوم میشه

از جام بلند شدم : من که سیر شدم

کوروش نگاهی به ظرفم کرد : تو که چیزی نخوری

: چرا ، سیر شدم

کوروش : مثل اینکه اشتها تو کور کردم

: نه خاطرت جمع من هیچ وقت اشتهام کور نمیشه

کوروش لبخندی زد : خدا کنه

دوباره گوشیم زنگ زد شماره ناشناس بود : بله

ببخشید عزیزم وقت داری با هم یک گپی بزنیم

: بله یک لحظه گوشی

گوشی رو سمت کوروش گرفتم : با تو کار دارند

کوروش گوشی رو گرفت : بله

کوروش به من نگاهی کرد : کی بود

: مزاحم می خواست با یکی حرف بزنه منم دیدم تو بیکاری گفتم با تو حرف بزنه

کوروش سرش و تکون داد : دست شما درد نکنه

خندیدم و گوشی رو ازش گرفتم دوباره برگشتم سر درس و کتاب ، هدفون گذاشتم

با تو شوری در جان بی تو جانی ویرانی

بعد دوباره شروع کردم به گشتن سرم داشت سوت می کشید اصلاً نمیشد چیزی پیدا کرد خسته شده بودم یکی از کتاب ها رو که از کتاب خونه گرفته بودم برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و سر فصل ها رو نگاه می کردم یک دفعه چشمم افتاد به موضوعی که می خواستم بلند : آخ جون پیدا کردم

کوروش یک دفعه پرید دستم و گرفتم جلوی دهنم : ببخشید

کوروش : چی رو پیدا کردی ؟

: وای بالاخره این مثال های رو که خواسته بود پیدا کردم چند تاست یکی رو میدم به مهتاب یکی هم برای خودم .

کوروش : آفرین

: جوینده یابنده است .

کوروش : اگه می خواهی بخوابی برم پایین

به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود : نه باش به من چکار داری الآن بری پایین دیوونه میشی

کوروش دوباره سرش و کرد تو کتاب منم هدفون وصل کردم به لب تاب تا فیلمی که مهرداد برام آورده بود ببینم فیلم سالک بود . روی زمین دراز کشیدم و لب تاب گذاشتم جلوم . اونقدر تو فیلم غرق شده بودم که اصلاً به اطرافم توجه نداشتم وقتی فیلم تموم شد بلند شدم دیدم کوروش روی مبل خوابش برده . براش یک ملافه آوردم و انداختم روش آروم کتاب و از توی دستش در آوردم و گذاشتم روی میز برق ها رو خاموش کردم و رفتم روی تختم افتادم تا صبح هیچی نفهمیدم .

وقتی بیدار شدم ساعت هشت بود هر کاری کردم دوباره خوابم نبرد . برای همین بلند شدم رفتم بیرون دیدن کوروش هنوز خوابیده آروم لب تاب و برداشتم ، برگشتم توی اتاق آهنگ گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم چشم هام و بسته بودم احساس کردم کسی داره نگاهم می کنه چشمم و باز کردم دیدم آزیتاست .

: سلام تو اینجا چکار می کنی ؟

آزیتا هیس در بست اومد کنارم اروم : این اینجا چکار میکنه ؟

: دیشب باز مهرداد مهمونی داشت می خواست درس بخونه گفتم بیاد بالا بعدم خوابش برد .

آزیتا : بیا بریم پایین مامان اصلاً دیشب خوابش نبرده فکر کنم آقای دکترم خوابش نبرده

: برای چی ، ترسیدن با یک بچه بریم پایین

آزیتا لبش و گاز گرفت : خیلی بی ادبی پاشو بریم پایین .

آروم با آزیتا رفتیم پایین : سلام صبح بخیر

شادمهر : سلام آوا خوبی

: مرسی تو خوبی ، سلام مامان ، سلام آقای دکتر

دکتر : آقای دکتر چیه ؟

: خوب چی بگم

دکتر : اسمم محمد

: بله محمد جان

دکتر : خوبه ، کوروش کو ؟

: خواب بود دیشب تا دیر وقت درس می خوند

دکتر : ما هم تا صبح آهنگ گوش می کردیم

آزیتا خندید : مهرداد دیگه انتظار زیادی نباید ازش داشته باشید .

مامان با یک حالتی به من نگاه می کرد : طوری شده ؟

مامان : نه ، بیا صبحانه بخور

: شما خوردید

مامان : اره عزیزم آزیتا و شادمهر خیلی وقت اومدن

: صبح به این زودی اومدن چکار

مامان خندید : اومدن به ما سر بزنند ساعت ده ها ، همچین زود ام نیست

رفتم صورتم و شستم نشستم پشت میز صدای کوروش اومد که سلام و احوال پرسی می کرد . دکتر بهش گفت : معلوم میشه خیلی درس خوندی که اینقدر ژولیده ای

کوروش : آره دیشب نفهمیدم کی خوابم برد ، روی مبلم خوابیدم گردنم درد گرفته

مامان : صبحانه آماده است

کوروش اومد توی آشپزخونه : سلام تو بیداری

: آره من ساعت هشت بود بیدار شدم

کوروش : چرا بیدارم نکردی ؟

: خوب نگفته بودی

مامان جلوش چایی گذاشت : مرسی نداجون

مامان : خواهش می کنم

کوروش : ببخش دیشب مزاحمت شدم

: راحت باش ، هر وقت دیدی مهرداد داره سر و صدا می کنه بیا بالا

کوروش : مرسی

چشمم به مامان افتاد لبخندی زد و رفت بیرون ، مشکوک می زنند این خانواده امروز . صبحانه خوردم و رفتم توی حال دیدم همه نشستند و دارن یواشکی حرف می زنند به کوروش نگاهی کردم : باز چی خوابی دیدن نمی دونم

کوروش لبخندی زد

: چیزی شده

مامان یک دفعه هول شد : نه

: معلومه ، نه

دکتر لبخندی زد : بیان بشینین

نشستیم : خوب بگین موضوع به من ربط داره یا کوروش

دکتر دوباره لبخندی زد : خوب به تو

: بگید گوش می کنم

چشمم به آزیتا افتاد که دست شادمهر و گرفت : چی شده ؟

دکتر : با اجازه همه

همه با سر تائید کردن ، فهمیدم حرفی که مامان و آزیتا نمی تونند بزنن و چون می دونم با دکتر هنوز رودربایستی دارم اون قرار به بگه

دکتر : راستش بعدازظهر قرار برات خواستگار بیاد

: خوب کی هستند ، من میشناسمش ؟

دکتر : آره

: خوب کی هست

دکتر : راستش خانواده شکور

دستم به مبل تکیه دادم و تکیه گاه سرم کردم : خوب

دکتر : راستش خیلی وقت تماس می گیرند

دکتر به مامان نگاه کرد مامان ادامه داد : دو سه باری مامانش تماس میگیره و من همش میگم نه ولی این بار نتونستم بگم نه

عصبانی شده بودم ، همه داشتند نگاهم می کردند : من مگه جواب بهشون ندادم

مامان : این بار مامانش زنگ زد

: ببخشید آقای دکتر ، مامان جون مثله فرق داره ، یعنی مامانش زنگ بزنه من از شکور خوشم میاد ، من به چه زبونی بگم از این خواهر و برادر اصلاً خوشم نمیاد ، یک روزم که می خواهم مثل آدم باشم نگذارین ، حتماً باید اون بالا باشم تا به من کاری نداشته باشید

دکتر : آوا جان خواستگار برای هر دختری میاد ، ممکنه تو اصلاً ازشون خوشتن نیاد

: حرف شما درست ولی وقتی می دونند من چه احساسی به اون دارم فکر می کنید درست بیان

دکتر : شاید خود شکور می خواهد جواب منفی رو بگیره

لبخندی زدم : خود شکور خوب می دونه ازش خوشم نمیاد ، قبلاً جواب منفی رو گرفته ، خواهش این مهمونی مسخره رو بهم بزنید .

از جام بلند شدم : ببخشید

مامان : آوا

: مامان بزار مودب باشم

شادمهر : آوا جان این برخورد

: تو که می دونی شادمهر من از این شکور متنفرم به چه زبونی این و باید به همه حالی کنم بابا من و عصبی می کنه هر وقت می بینمش ، شکوفه رو فقط و فقط به خاطر آزیتا تحمل می کردم . خوبم می دونید اون ها نمی خواهن برای شکور زن بگیرن ، دنبال یک عروسک خوشگل می گردن که به این و اون پزش و بدن ، بازم ادامه بدم یا موضوع منتفی

مامان : من روم نمیشه بهشون بگم

: خودم میگم ، زندگی تعارف بر نمی داره ، اگه احساس می کنید تو این خونه زیادم بدون هیچ حرفی بهم بگید

مامان اشک هاش ریخت ، آزیتا : آوا

روی مبل نشستم و سرم و توی دستم گرفتم حسابی بهم ریخته بودم

بیا این و بخور

سرم بلند کردم کوروش با یک لیوان آب بالای سرم ایستاده بود لیوان و ازش گرفتم : مرسی

دکتر به مامان نگاه کرد : شما از احساس آواجون خبر داشتید

مامان همون طور که گریه می کرد سرش و تکون داد

دکتر : وقتی می دونستید نباید قبول می کردید

مامان : چند بار زنگ زدن گفتم نه ، دیگه روم نشد بگم نه

از جام بلند شدم و بدون هیچ حرفی به طرف در رفتم آزیتا : آوا کجا میری ؟

برگشتم که جوابش و بدم شادمهر : ول کن آزیتا بزار راحت باشه

رفتم بالا در بستم و آهنگ گذاشتم صداش و کمی بلند کردم اشک هام می ریخت دلم فریبرز می خواست ولی نمی دونستم اون الآن کجاست اگه ازدواج نکرده بود ، من و اون الآن داشتیم خوشبخت زندگی می کردیم .

صدای در اومد جواب ندادم حوصله هیچ کس و نداشتم . از اون روز به بعد می رفتم دانشگاه می اومد خونه هیچ کس و نمی دیدم وقتی هم می رفتم بالا در رو می بستم تا کسی مزاحمم نشه .

یک هفته گذشت جمعه صبح با مهتاب قرار گذاشتیم بریم کوه ساعت پنج بود که از خونه زدیم بیرون مهتاب زیاد حرف نمی زد می دونست وقتی اینطوری میشم بیشتر نیاز به تنهایی دارم تا حرف زدن .

از کوه رفتیم بالا وقتی به جای رسیدم که کسی نبود نشستم و شروع کردم به گریه کردن مهتاب کنارم نشست و حرفی نزد وقتی آروم شدم : آوا چرا اینقدر خود تو اذیت می کنی ؟

: خیلی خسته ام

مهتاب : یکم به دیگران فرصت بده تو همچین تو خودت فرو میری که اجازه هیچ حرفی به دیگران نمیدی

: همین که یکم کوتاه میام اونا زود برام تصمیم گیری می کنند .

مهتاب : شاید اگه منم جای مامانت بودم همین کار و می کردم وقتی یکی چند بار زنگ می زنه بالاخره آدم تو تنگنا قرار میگیره ، ببین انوش دوباره خودش درخواست ازدواج کرد منم چون می دونستم اگه زود رد کنم اون نمیره بهش گفتم اجازه بده فکر کنم ، بعد از سه روز گفتم نه دیگه کوتاه اومد

: همچین میگی کوتاه اومده انگار چند روز گذشته

مهتاب : الآن دو روز دیگه هیچ خبری ازش نیست . دایی اومد دیدن مامان ولی انوش دیگه نیومد .

: مهتاب یک سوال بکنم راستش و میگی

مهتاب : من کی بهت دروغ گفتم

: مهتاب فریبرز و ندیدی

مهتاب به من نگاهی کرد : فریبرز از ایران رفته

شوکه شدم : کی ؟

مهتاب : یک ماهی میشه با آزاده رفت خیلی هم ناراحت بود دوست نداشت بره ولی مجبور شد و رفت . هنوز بهش فکر می کنی

: اگه بگم نه دروغ گفتم

مهتاب : اون رفت پی زندگی خودش تو هم به فکر زندگی خودت باش

لبخندی زدم : آره باید از این به بعد دیگه اون و از دست رفته بودنم ، نمی دونم چرا اینقدر زود تو دلم ریشه کرد

مهتاب شونه شو داد بالا : نمیدونم

نفس عمیقی کشیدم و با نفسم فریبرز و بیرون دادم احساس کردم برای یک لحظه تمام وجودم گر گرفت و یک دفعه همه چیز سرد شد . اون رفته بود پس منم باید می رفتم

: بریم مهتاب

مهتاب : بریم کله پاچه

: باشه بریم

همیشه من و مهتاب یک جا می رفتیم دیگه آقا ما رو می شناخت : سلام اکبرآقا

اکبرآقا : سلام خانم شجاعی ، خانم دوستی خیلی وقت بود نیومده بودید

مهتاب : خوب درس و کلاس

اکبر آقا : موفق باشید بفرمائید بشینید خیلی خوش اومدید .

رفتیم سر یک میز نشستیم ، صدای پسری که چند تا میز اونطرف بود شنیدم : کوروش این دختر فامیل شما نیست

هم زمان من و کوروش به هم نگاه کردیم سریع برگشتم سمت مهتاب : این اینجا چکار می کنه ؟

مهتاب : خوب معلومه اومده کله پاچه بخور

اکبر آقا اومد : مامان خوب هستند

: بله سلام دارند خدمتتون

اکبر آقا : سلامت باشند من که همیشه دعاگویی ایشون هستم واقعاً لطف کردند

: این چه حرفیه اکبر آقا ، صورت گلرخ خوب خوب شد

اکبر آقا : آره خیلی خوب شده خانم دکتر گفتند یکی دو جلسه دیگه بهتر از اینم میشه

: خدا رو شکر

اکبر آقا : اگه نون تیلیت کردید بدید براتون آب بیارم

: دستتون درد نکنه

کاسه ها رو برد

سلام اینجا

لبخندی زدم برگشتم سمت کوروش : سلام خوبی ، سحر خیز شدی

کوروش : ایراد نداره بشینم

: نه بشین

کوروش : خوبی ، دیگه نیومدی پایین

: اره خوبم ، اینجوری بهتر

کوروش : بهتر دیگه تمومش کنی مامانت گناه داره

: می دونم

کوروش : پس چرا داری کشش میدی

شونه هام و بالا انداختم : نمیدونم

اکبر آقا اومد و با یک حالتی به کوروش نگاه کرد : آشنا هستند اکبرآقا . کوروش ، اکبرآقا

اکبرآقا سری تکون داد و رفت

کوروش : مثل اینکه خوب می شناست

: آره ، همیشه میام اینجا

کوروش : ولی بهتر بود با یک مرد بیان اینجا

مهتاب خندید : با مرد اومدیم