فصل دوم

 

روزها به شدت و با سرعت نهایت از پی هم می گذشتند . آن قدر سریع که حتی گاهی گذشتشان را هم احساس نمی کردم شاید یک سرعت گیر برای آن روزها لازم بود تا کمی توقف می کردیم و بیشتر در کارهایمان تأمل . روزهای اول دانشگاه برایمان جذابیت خاصی داشت ولی کم کم عادت کردیم به بعضی کارها و با مسائل بیشتری در دور و اطرافمان آشنا شدیم . من از همان روز اول با خودم هم قرار شده بودم که فقط به درسم فکر کنم و سمت و سوی حاشیه نروم . امیر را نمی دانم اما او هم اوایل مثل من بود اما مثل اینکه بعد از گذشت چندی اوضاع فرق کرده و کم کم چشم و گوشش به بعضی از مسائل که نباید باز می شد باز شده بود برای همین من هم چون نمی خواستم خواسته یا ناخواسته وارد این جریانات و بازی ها شوم مجبور شدم رابطه ام را تا حدودی با امیر کم رنگ تر کنم . امیر هم که می دید من زیاد اهل این حرف ها نیستم به نوعی خودش را از من دور نگه می داشت و دیگر چندان دل و دماغ دیدنم را نداشت و برایم سر و دست نمی شکست . شاید در نظرش من بچه ی املی جلوه می کردم و دیگر حوصله ی مرا نداشت به قول خودش تازه فهمیده بود دنیا دست کیه . با این که هزار بار گفته بودم امیر دانشگاه برای درس خواندن است و لاغیر ... که گوشش بدهکار نبود که هیچ طلبکار هم بود . این شد که یک ترم هم مشروط شد و تازه هوش و حواسش سرجایش آمد و دوباره شد امیر همیشگی و دوباره رابطه مان به حالت قبلی برگشت که هیچ پررنگتر هم شد . وقتی سرش به سنگ خورد تازه به حرف من رسید و تازه وقتی دختری که پا پی اش شده بود امیر را طرد کرد و با کس دیگری رفت به این نتیجه رسید که در انتخابش اشتباه کرده و دیگران که او را نصیحت می کردند نه از سر حسودی بلکه از روی دلسوزی بوده و راهی را که اشتباه رفته بود را برگشت با کلی احساس پشیمانی که به خاطر این مسائل یک ترم را هم مشروط شده بود . لذا با هوش و حواس بیشتر گرم درس شد و اوضاع کم کم به حالت اول برگشت و دوباره دوستی ام با امیر حسابی جوش خورد . موقع درس باهم درس می خواندیم و به هم کمک می کردیم و موقع تفریح هم با هم تفریح می کردیم و حسابی خوش می گذراندیم . من روزهایی را با امیر سپری کردم که به جرأت می توانم بگویم جزو بهترین و خاطره انگیز ترین روزهای عمرم بوده است ولی حیف که زود تمام شدند و این شادی ها هم پایدار نبودند . وقتی مدرک لیسانسم را گرفتم دو دل شده بودم و سر دو راهی عجیبی قرار گرفته بودم :

1 . باز هم ادامه تحصیل بدهم و شغل و جایگاه خوبی در اجتماع پیدا کنم .

2. به این تحصیلات بسنده کرده و شغلی ساده و مناسب تحصیلاتم دست و پا کنم و هر چه زودتر با مهلا ازدواج کرده و سر و سامان پیدا کنم .

که از هر لحاظ گزینه ی دوم را ترجیح می دادم چون ادامه تحصیل را هر وقت که دلم خواست می توانستم ولی مهلا هر آن ممکن بود از دستم برود و یا رقیبی سرسخت پیدا کنم . وقتی خانواده ام را با این تصمیم در جریان گذاشتم بدون مخالفت حاضر شدند رسما به خواستگاری مهلا بروند . از آنجا که تا حدودی هم خانواده ها با هم آشنا بودند و همگی من و مهلا را قبول داشتند و ما را زوجی مناسب برای هم می دانستند برای همین خانواده مهلا هم هیچ مخالفتی با این وصلت نداشتند فقط چنین صلاح دانستند که نخست من به خدمت سربازی بروم و بعد ما به عقد هم درآییم ، مهلا هم قرار شد تا آن زمان منتظر من بماند .

درست است که دوست داشتم هر چه زودتر با مهلا ازدواج کنم ولی تا حدودی از این اتفاق هم خرسند و راضی بودم و به نوعی خیالم راحت شد که دیگر مهلا مال خودم است و با کس دیگری ازدواج نخواهد کرد و با خیال راحت می توانستم به خدمت سربازی بروم .

روزهای اول خدمت بسیار سخت و غیرقابل تحمل بود ولی کم کم عادت کردم به خاطر اینکه زودتر خدمتم را تمام کنم تلاشم را می کردم که مبادا خطایی از من سر بزند و اضافه خدمت بخورم . کمتر از سربازان دیگر مرخصی می گرفتم و روزها را می شمردم تا هرچه زودتر خدمتم تمام شود . در تمامی این لحظات شش دانگ هوش و حواسم پیش مهلا و روز عروسیمان بود . خدا می داند چه رویاها که در سر نپرورانده بودم . وقتی دوران خدمتم با تمام سختی هایش تمام شد حالم مثل پرنده ای بود که از قفس رها شده باشد . دلم می خواست پرواز کنم . حالم طوری بود که توصیفش در کلمات و واژه ها نمی گنجد . بعد از دو روز که حسابی در خانه استراحت کردم صبح روز بعد ، بعد از خوردن صبحانه قضیه مهلا را دوباره پیش کشیدم تا دوباره به خانواده ام یاد آوری کنم و خودشان را برای هماهنگ کردن با خانواده مهلا و رفتن به خواستگاری و مراسم و... آماده کنند وقتی حرف مهلا را پیش کشیدم مادرم ابروهایش به هم گره خورد . صورتش درهم رفت . کمی در خود فرو رفت بعد بدون اعتنا به حرف من قوری را برداشت و برای من چایی ریخت . آن روز صبح اصلا از رفتار مادرم سر در نیاوردم و تا ظهر به این فکر بودم که برای چه بی اعتنایی کرد تا وقتی که بعد از ظهر وقتی از اتاقم خارج شدم صدای پدرم را شنیدم که به مادرم می گفت :

تا کی می خوای این قضیه رو ازش مخفی کنی ؟ بالاخره که چی خودش می فهمه . دیر یا زود داره ولی ... بهتره زودتر خودمون بهش بگیم قبل از اینکه خودش بفهمه ...

_ من خودم نمی تونم ولی می دونم اون قبلا با امیر دوست صمیمی بوده و امیرم باهاش خیلی راحته . اونا بهتر زبون همو می فهمن . سپردم بهش بگه ...

_ می ترسم ... یعنی اگه بفهمه چه عکس العملی نشون میده ؟

_ چی بگم والا منم می ترسم اگه بفهمه که ...

یک دفعه مادر متوجه حضور من شد و حرفش را قطع کرد . هر دو در سکوت مرا تماشا می کردند انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش بینشان بحثی بود .

از وقتی ناخواسته بحث های بین پدر و مادرم را شنیده بودم آرام و قرار نداشتم . نمی دانستم چه کنم . نمی توانستم یک لحظه جایی بنشینم . هی بیرون می رفتم و برمی گشتم . الکی در خانه می چرخیدم بلکه صدبار به اتاقم رفتم و باز به آشپزخانه آمدم . هر کاری می توانستم کردم تا لحظه ای آرام بگیرم ولی هجوم هزار فکر و خیال عجیب و غریب به مغزم لحظه ای یقه ی مرا رها نمی کرد . سخت نگران و مضطرب بودم . چند ساعتی به همین منوال گذشت تا اینکه امیر تماس گرفت و گفت :

می خوام تو رو ببینم ...

و از من خواست تا به دیدن او بروم .

قرار من با امیر برای یکی دو ساعت بعد بود ولی من از همان لحظه که امیر زنگ زد خانه را ترک کردم تا مسیر را پیاده طی کنم و کمی هم حالم بهتر شود و به سر و صورتم هوا بخورد و شاداب و آرام به نظر برسم .

بعد از ساعتی پیاده روی امیر را در پارکی که تقریبا نزدیکی خانه آنها بود ملاقات کردم . بعد از آن همه مدت کمی از دیدن او ذوق کرده بودم . امیر با من دست داد و بعد از کلی احوال پرسی و بگو و بخند پیشنهاد داد روی یکی از نیمکت های پارک نشسته و چند کلمه جدی باهم حرف بزنیم . من هم که از صبح منتظر این لحظه بودم تا به دغدغه های ذهنم پایان دهم فوری قبول کردم . بعد از نشستن روی نیمکت های سرد پارک زل زدم به دهان امیر تا بلکه قفلش باز شود . امیر بعد از چند دقیقه مکث و کشیدن چند نفس عمیق عاقبت لب به سخن گفتن گشود :

راستش نمی دونم از کجا شروع کنم . می دونی چیه ؟ یه حرفی می خوام بهت بگم فقط خواهش می کنم سعی کن آروم باشی ...

با گفتن این حرفها ذوقم برای شنیدن بیشتر شد و سرتا پا گوش شدم .

_ خودت که می دونی تا یه زمونی واسه دختر خواستگار میاد و دخترم منتظر نمی مونه اگه موقعیتش خوب باشه بهتره که ازدواج کنه تا اینکه ... اصلا بذار رک و پوست کنده بگم مهلا ازدواج کرده تو هم سعی کن دیگه فراموشش کنی ...

نمی دانم چه شد که یکهو دست و پایم لرزید . یک لحظه احساس کردم قلبم از تپش افتاد . دنیا داشت دور سرم می چرخید .

جمله ی آخر حرف امیر دائم در گوشم تکرار می شد .

امیر نفس عمیق دیگری کشید و در حالیکه پایین را نگاه می کرد ادامه داد :

البته این به من ربطی نداره ... خانواده ها چنین صلاح دونستن خواهشا از من ناراحت نباش و این ربطی به دوستی ما هم نداره اگه تو بتونی و بخوای ما مثل گذشته می تونیم دوستیمون رو ادامه بدیم .

من از نیمکت بلند شدم و در حالیکه دستانم از شدت خشم و ناراحتی می لرزیدند خودم را به سختی کنترل کردم و به زور گره لبهایم را از هم باز کرده پرسیدم :

چرا ؟ مگه من چم بود ؟ چی کم داشتم ؟ کر بودم کور بودم هان ؟ چم بود ؟

_ آخه اون موقعیتش بهتر از مال تو بود . پسر سرهنگ بود . بابا و مامان گفتن اونا از همه لحاظ موقعیتشون خوبه ! اصلا قابل مقایسه نیس . از لحاظ فرهنگی ، اقتصادی ... گفتن مهلا با اون ازدواج کنه خوشبخت تره تا با یه پسره ...

_ با یه پسره چی ؟

امیر نگاهش را به زمین دوخت و دیگر هیچ نگفت .

آن روز را خدا می داند چطور قدم از قدم برمی داشتم ... چند ساعتی با حال زار و نزار در خیابان ها پرسه زدم تا کم کم هوا تاریک شد و باران هم شروع به باریدن گرفت . دوست داشتم وسط خیابان همانجا بنشینم و زیرباران یک دل سیر گریه کنم . رعد و برق خوفناک سینه ی آسمان را می شکافت و هوا را روشن می کرد و لحظه به لحظه بر شدت بارش افزوده می شد . زیر باران خیس خیس شده بودم که سر چهار راه رسیدم یک لحظه احساس کردم که دیگر باران بند آمده بالای سرم را که نگاه کردم با تعجب چتری سیاه دیدم که انگار کسی بالای سرم گرفته بود . تا خواستم بچرخم و پشت سرم را ببینم صدای کلفتی شنیدم که گفت :

هی رفیق ...

سرم را که برگرداندم در کمال تعجب مردی را دیدم که یک بارانی بر تن داشت با یک لبخند شیرین بر لبش که به من هدیه می داد و زخمی که یادگار سالهای دور بود بر صورتش و سری کاملا طاس .

_ وااای خدای من ... جواد تویی؟؟؟

بر خنده اش افزوده شد و سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد . اصلا باورم نمی شد که یک روزی بتوانم دوباره جواد را ملاقات کنم آن هم در آن شرایط ... تقریبا برایم محال بود ... با دیدن او تمام خاطرات گذشته ام دوباره زنده شد . چه قدر در آن لحظه به دوستی مثل او احتیاج داشتم تا مرهمی بر دردم باشد .

چه قدر به شانه هایی احتیاج داشتم تا یک دل سیر گریه کنم و آرام شوم ... سبک شوم ... چه قدر احتیاج داشتم تا در آن لحظه کسی مرا بفهمد ... درک کند ...

بی درنگ بغلش کردم و بغضم شکست ...

جواد با تعجب گفت :

هی رفیق چته ؟ چتر گرفتیم بالا سرمون که خیس نشیم حالا تو با اشکات ما رو خیس کردی ...

در آن لحظه دقیقا کسی را می خواستم که درکم کند . حالم را بپرسد ... شاید حتی به پرسیدن یک کلمه ی خوبی هم راضی بودم ...

نه ! آن هم نمی پرسید و فقط گوش می کرد . آری به آن هم قانع بودم ، بهتر است بگویم گوشی می خواستم تا دردهایم را بشنود و من بی وقفه آن قدر بگویم تا آرام شوم حرفهای زیادی برای گفتن داشتم تا در جواب سوالش بدهم .

سیر تا پیاز ماجرا را همه ی سختی هایی را که به خاطر مهلا متحمل شده بودم و نتیجه اش در آخر هیچ بود ...

نه ... نه !!! چرا فکر کنم چیزی بود ... زیاد هم بود :

درد بود ، غم بود ، زخم دل بود ، آوارگی بود ، در به دری بود ...

دلم می خواست همه را بگویم ... همه را بنالم ...

شروع کردم ... ابتدا گیج بودم نمی دانستم دقیقا باید از کجا شروع کنم ولی کمی از ماجرا را که تعریف کردم بقیه خودشان دنبال هم صف در صف به ذهنم آمدند . رفته رفته ذهنم شلوغ شد ... انگار برای خارج شدن از دهانم عجله داشتند هم دیگر را هل می دادند تا رسید به جایی که دیگر نمی توانستم دهانم را ببندم و حرف نزنم . آن قدر گفتم تا خسته شدم ، تا دهانم کف کرد و فکم درد گرفت . ذهنم از ازدحام همه ی واژه ها و کلمات خالی شد و کم کم خاموش شدم درست مثل عروسکی که باطری تمام کرده باشد !

جواد که تمام مدت به دهان من زل زده بود ابتدا پوزخندی تحویلم داد و بعد با دست به پشتم زد و گفت :

هی ... رفیق ما هر دو هم دردیم . می دونم الان داری چی می کشی ... منم از این دردا کشیدم ، زیادم کشیدم ...

کمی با هم زیر یک چتر در خیابان ها و کوچه ها چرخیدیم ... باران در آن لحظه خیلی آرام می بارید و دیگر داشت تقریبا قطع می شد که من از جواد خداحافظی کردم و راهی خانه شدم احساس می کردم خیلی سبک شده ام . وجود جواد در آن لحظه نعمتی بود برای خودش .

وقتی به خانه رسیدم بی آنکه چیزی بگویم مستقیم به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم و دستانم را زیر سرم قلاب کردم . تا نیمه های شب به اتفاقات امروز فکر می کردم تا عاقبت پلکهایم سنگین شد . اوایل پدر و مادرم به شدت نگران سلامت روحی ام بودند اما کم کم که دیدند قضیه مهلا برایم عادی شده و دیگر پی اش را نمی گیرم رفتارشان به حالت عادی برگشت . درد و دل کردن با جواد در روحیه ام تأثیر مثبتی گذاشته بود و مرا آرام می کرد . یعنی واقعا اگر جواد نبود نمی توانستم با قضیه مهلا کنار بیایم . با این حال چیزی در این باره به مادرم نگفته بودم می ترسیدم اگر بگویم دوباره جواد را پیدا کرده ام به این موضوع حساس شود . اولین بار که برای دیدن جواد به آدرسی که با خط درشت روی کاغذ نوشته بود رفتم در پیچ و خم های یکی از کوچه های محله ی پایین شهر به در آهنی فرسوده ی رنگ پریده ای رسیدم و با مشت محکم به در کوبیدم تا جواد در را باز کرد و تا مرا دید خنده روی صورتش پرید و گفت :

بفرمایید تو ...

تقریبا ده بیست قدمی از دالان نیمه تاریک که باریکی اش به حدی بود که به زور فرد چاقی می توانست خود را تکان دهد جلو رفتیم تا به حیاط کوچکی رسیدیم که وسطش شیر آب داشت که هر ثانیه دو قطره آب از آن می چکید . از پنجره ی اتاق می شد به راحتی داخل اتاق را دید . دو پنجره ی نسبتا بزرگی داشت که از وسط آن ها پرده ای سفید رنگ آویزان بود . جواد پرده را کنار زد و داخل شد . محتویات اتاق عبارت بود از :

یک گلیم ساده و تا حدودی پوسیده ، پتویی که روی گلیم انداخته شده بود و روی آن یک پشته ی بزرگ چسبیده به دیوار قرار داشت ، قلیان ، سماور برقی ، پنج عدد استکان که از هر مدلی یک عدد بود و لامپ کوچک صد ولتی که از سقف اتاق آویزان بود .

جواد روی پتو نشست و به پشته تکیه داد و شروع کرد به قلیان کشیدن . آب قلیان بالا و پایین می شد و از دو سوراخ بینی جواد دود بیرون می جهید . درست مثل لوله ی بخاری بود . من نزدیک رفته و پهلوی جواد نشستم و کم کم سر صحبت را باز کردم .

_ جواد می تونم یه سوال ازت بپرسم ؟

_ ها

_ اینجا خیلی سوت و کوره ... آدم دلش می گیره ... تنهایی حوصلت سر نمیره ؟ اصلا بگو ببینم واسه چی تنهایی؟ هان ؟

_ انتظار داشتی جفت باشم ؟

_ هه ! ... خب نه منظورم اینه که ... منظورم خانوادته ، پدر و مادرت

_ تقریبا دو ، سه هفته ای میشه که باهاشون قهرم . اینجا رو اجاره کردم .

_ چی ؟ قهر کردی ؟ آخه آدم با پدر و مادرشم قهر میکنه ؟

_ اگه مثل تو بچه ننه باشه نه !

_ سر چی ؟

_ چی سر چی ؟

_ سر چی قهر کردی ؟

جواد انگار که نشنیده باشد بی اعتنا به سوال من ، سر قلیان را از دهانش خارج کرد و به طرفم گرفت :

بیا بکش ... بگیر

_ لااقل سر چیزی قهر کن که ارزش داشته باشه .

_ نمی کشی ؟

_ من اهل این جور چیزا نیستم .

_ ارزش داره ...

این را گفت و دوباره شروع کرد به کشیدن .