رمان آوا
مهتاب : بمیری خوب بین این همه لباس یکی رو انتخاب کن دیگه
یک لباس قرمز که یقه دلکته و تنگ تا روی باسن و بعدش یکم کلووش می شد و انتخاب کردم قرار شد موهام و صاف کنم تا بریزم روی شونه ام
مهتاب : خوب من چی بپوشم
: فردا صبح میریم خونه بابات تا ببینم چی داری که تنت کنی
مهتاب : من لباس خوب می خواهم
: باشه
مهتاب : اصلاً بیا بریم خرید
: می خواهی لباس بخری
مهتاب : آره
مهتاب با باباش تماس گرفت تا بهش پول بده باباشم قول داد سریع براش کارت به کارت بکنه با مهتاب رفتیم خرید و دنبال لباسی گشتیم که بهش بیاد چون یکم تپل بود باید لباسی می گرفت که کوچک تر دیده بشه برای همین یک کت و دامن خیلی شیک پیدا کردیم و واقعاً بهش می اومد و خیلی جمع و جور تر دیده می شد . وقتی اومدیم خونه ساعت نه بود گلم برای فردا سفارش داده بودیم همه چیز آماده بود . شب قرار شد زودتر بخوابیم تا زود بلند شیم و به کارهامون برسیم .
مهتاب : آوا خوشحالی که فریبرز می بینی
: نمی تونم بگم نه
مهتاب : بهم میان ها
: کوتاه بیا مهتاب دختر خاله اش قرار باهاش ازدواج کنه پس عشق من به اون بی ثمر
مهتاب : الهی بمیرم
: بگیر بخواب مهتاب احساسم و قلقلک نکن
مهتاب : چشم
صبح بیدار شدیم و تا بعدازظهر به خودمون رسیدیم . حسابی خوشگل کرده بودم دلم می خواست به چشم فریبرز خیلی قشنگ بیام .
مهتابم خیلی ناز شده بود دیگه نذاشتم زیاد آرایش کنه ، یک کم و خیلی ساده خیلی خوشگل تر شده بود . علی اومد دنبالمون وقتی سوار شدیم به هر دو نگاه کرد : اوه چه خانم های زیبایی
مهتاب : چشممون نکنی
علی : دست شما درد نکنه
خندیدم : علی باید سر راه گل و بگیریم
علی : باشه بریم
جلوی گل فروشی نگه داشت ، خودش رفت سبد گل و تحویل گرفت خیلی خوشگل شده بود
علی سوار شد : خیلی خوشگل درست کرده
مهتاب : سلیقه ما بوده که خوشگل شده
علی به مهتاب نگاه کرد ، مهتابم : خوب بیشتر سلیقه آوا
: اصلاً اینطوری نیست اون گلهای زرد که سلیقه تو بوده چرا دروغ میگی
علی : سلیقه هر دو تون خیلی قشنگ بریم که دیر شد
ساعت هشت خونه فریبرز بودیم خونه قشنگی داشتند ویلایی بود ولی نه اونقدر بزرگ ولی داخلش خیلی شیک بود وقتی ما وارد شدیم یک خانمی بود من و مهتاب به اتاق پرو همراهی کرد ، لباس هامون در آوردیم وقتی اومدیم بیرون علی رو منتظر خودمون دیدیم : خانم ها بفرمائید
آروم : مهتاب خوبم
مهتاب : تو که عالی من چی ؟
: تو هم خوبی
فریبرز تا ما رو دید سریع اومد سمت : سلام مهتاب جون سلام آوا با علی هم دست داد .
با خودم گفتم چی بی ادب به مهتاب گفت جون با علی دست داد به من گفت آوا
فریبرز : بفرمائید
فریبرز با علی همراه شد ، من و مهتابم پشت سرشون راه افتادیم فریبرز گرفت : خیلی خوشگل شدین
لبخندی زدم : مرسی
مهتاب : نمی گفتی هم می دونستیم
فریبرز : چرا اینقدر دیر کردی
علی : تقصیر من بود
فریبرز : می دونستم همیشه همه جا تاخیر داری
به سمت جای خالی رفتند من و مهتاب نشستیم من اطراف و نگاهی کردم مهتاب : دیدی گفتم اون لباس سیاه رو بپوش
: برای چی ؟
مهتاب : اینا رو نگاه کن می فهمی
: اونا فرق مهمونی عروسی رو نمیدونن من که می دونم
مهتاب : اون پسر رو چطوری نگاهمون می کنه
: ولش کن
به اطراف نگاه کردم تا مهمون ها رو ببینم فریبرز با دو تا پسر اومد سمت ما : مهتاب جون و آوا
از جامون بلند شدم
فریبرز به یک پسر قد بلند که شباهت زیادی به خودش داشت موهای خرمایی و چشم های قهوه با پوستی گندمی فقط کمی چاق تر از فریبرز و قدش یکم از اون کوتاه تر بود اشاره کرد : برادرم فرشید
و بعد به پسر دیگه که بر عکس اون ها تپل و سفید بود اشاره کرد : برادرم فرامرز
: خوشبختم
باهاشون دست دادم مهتابم همین طور
فرامرز و فرشید کمی موندن و رفتند ولی فریبرز کنار من نشست : خیلی خوشحال شدم اومدی
بهش نگاه کردم : ولی من احساس کردم ناراحت شدی
مهتاب : آره منم همین طور
فریبرز : چرا دروغ می گید
مهتاب : چون با ما که دست ندادی بعد یکم برای من حداقل احترام گذاشتی یک جونی گفتی ولی به آوا هیچی
خوشحال شدم که مهتاب حواسش بود .
فریبرز : ببخشید آوا جون بخدا باهات خیلی احساس راحتی می کنم برای همین آوا صدات کردم شرمنده
: خواهش می کنم
فریبرز : خوب حالا چطوری از دلت در بیارم می خواهم بهم افتخار بدی باهام برقصی
: نه فریبرز می ترسم
فریبرز : چرا عزیزم
: آزاده
فریبرز : راحت راحت باش نیست رفته ترکیه
: برای همیشه
فریبرز : نه یک ماه رفته پس راحت راحت باش خاطرت جمع
آهنگ شروع شد فریبرز دستم و گرفت با هم رفتیم وسط که یک پسر : فریبرز معرفی نمی کنی
فریبرز : بعداً الآن که داریم می رقصیم
پسر رفت فریبرزم : بچه پررو ، نیومده زود صمیمی میشن
خندیدم : چرا ؟
فریبرز تو چشم هام نگاه کرد : چون زود می خواهن از چنگم درت بیارن
سرم و انداختم پایین فریبرز : آوا
مجبور شدم بهش نگاه کنم : بله
فریبرز: عاشق کسی که نیستی ؟
: چطور مگه
فریبرز : همین طوری
: فکر نمی کنی سوالت یکم خصوصی بود ؟
فریبرز دستم و گرفت رفتیم روی صندلی نشستیم تا اومد حرف بزنه یک خانمی اومد بهش چیزی گفت و اون زود بلند شد : من الآن میام
مهتاب اومد : چی شد ؟
بهش گفتم فریبرز چی گفته لبخندی زد : دیدی گفتم کسی نمی تونه از تور تو فرار کنه
داشتیم حرف می زدیم که پسری اومد سمت مهتاب و ازش درخواست کرد که باهاش برقص ، مهتاب نمی خواست بره و من آروم زدم به پاش که برو اونم رفت .
تنها نشسته بودم که علی اومد کنارم : خوبی ، تنها نشستی
: آره دارم نگاه می کنم
علی : خوب به من افتخار نمیدی
: چرا
با علی رفتیم وسط : فریبرز تا چند وقت دیگه می خواهد ازدواج کنه
خیلی شوکه شدم : با کی ؟
علی : با آزاده
: جدی
علی : آره مادر و پدرش مجبورش کردند که حتماً باید با آزاده جواب بده اصلاً الآن حال خوبی نداره
: بهش نمیاد که حال خوبی نداشته باشه
علی : این مهمونی رو گرفته تا کمی آرامش پیدا کنه
تو چشم های علی نگاه کردم : چرا اینقدر مجبورش می کنند تا کسی رو که دوست نداره بگیره
علی سرش و تکون داد : همه خانواده منطقی نیستند آوا
دلم برای فریبرز سوخت ، پس چرا اون سوال ها رو ازم پرسید . شاید من بد برداشت کردم . کنار مهتاب نشستم و هیچی نگفتم فریبرز اومد : ببخشید مجبور شدم برم
ولی دیگه حرف قبل و ادامه نداد علی و مهتاب رفتند وسط تا برقصند . فریبرز به بهانه ای بلند شد و دیگه تا آخر شب نیومد کنارم . احساس کردم واقعاً دوست نداشته من توی این مهمونی باشم فقط منتظر شدم تا شام بخورند موقع شام نتونستم چیزی بخورم رفتم توی حیاط و کنار استخر ایستادم و به آب زل زدم
چرا اینجایی؟
حیاط قشنگی دارید
آوا علی بهم گفت موضوع دامادیم و بهت گفته
برگشتم سمتش : آره خیلی خوشحال شدم امیدوارم خوشبخت بشی
فریبرز : از ته دلت گفتی
تو چشم هاش نگاه کردم : آره برای چی خوشبخت نشی
فریبرز : ولی دلم چی ؟
: چرا فریبرز
فریبرز : پیش تو اسیر شد
: بهتر هیچی نگی فریبرز باشه اونطوری سخت تر میشه
فریبرز : اگه بدونم تو
: فریبرز خواهش می کنم ادامه نده
آوا ، علی میگه بیا بریم
: باشه اومدم
لباس پوشیدم وقتی می خواستم با فریبرز خداحافظی کنم: مرسی که دعوتم کردی
فریبرز : خوشحالم که دیدمت و باهات آشنا شدم خاطرات با تو بودن هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه
برای آخرین بار تو چشم هاش نگاه کردم : خداحافظ
فریبرز : خداحافظ
سوار ماشین شدم اصلاً اونجا نبودم و فقط به فریبرز فکر می کردم
آوا خوبی
: آره چرا بد باشم
مهتاب : چند بار صدات کردم
: ببخش خیلی خسته ام
علی از توی آینه به من نگاه کرد ولی هیچی نگفت جلوی خونه پیدا شدم : مرسی علی
علی : کاش زودتر بهت می گفتم
: مرسی
با مهتاب رفتم تو خونه پشت در نشستم اشک هام ریخت مهتاب اومد کنارم : آوا گریه نکن
لبم و گاز گرفتم : کاش هیچ وقت نمی دیدمش مهتاب
مهتاب دستم و گرفت با هم رفتیم بالا با هم لباس روی تخت دراز کشیدم . مهتاب بزور لباسم و در آورد لباس راحتی تنم کرد ولی هیچ حسی نداشتم
: مهتاب چرا اینطوری شد
مهتاب : عزیزم یک اتفاق بود شاید لازم بود که اینطوری بشه تا یک خاطر خوب از یک عشق داشته باشی ، هنوز ریشه نکرده می تونی از بین ببریش
: مهتاب ریشه کرده
مهتاب بغلم کرد و من تا تونستم گریه کردم .
دو روزی حالم خیلی گرفته بود دلم می خواست بازم فریبرز ببینم ولی چه فایده اون به دیگری تعلق داشت نه به من ، به قول مهتاب هنوز ریشه هاش کمه باید از بین بره .
---
بالاخره جواب دانشگاه اومد قبول شده بودم خدایش رتبه ام عالی بود و می تونستم رشته مورد علاقه ام و انتخاب کنم ، رتبه مهتابم نزدیک من بود ، هر دو مثل هم انتخاب رشته کردیم تا با هم یک جا قبول بشیم .
دانشگاه آزاد هم قبول شدیم هر دو توی یک دانشگاه . با هم قرار گذاشتیم که اگه سراسری یک جا قبول شدیم بریم و گرنه میریم آزاد
امروز جوابش اومد و هر دو سراسری یک جا قبول شدیم خوشحال بودم از اینکه می تونستیم من و مهتاب یک جا باشیم . برای ثبت نام هر دو با هم رفتیم چقدر خندیدم تا ثبت ناممون تموم شد .
امروز اولین روز کلاس جای همیشگی با مهتاب قرار گذاشتیم تا با هم بریم . مهتاب با مامانش آشتی کرد ولی دیگه مثل قبل خونه اون نمیره بیشتر خونه علی و هر دو به راحتی با هم زندگی می کنند . از فریبرز خبری ندارم از مهتابم خواستم تا هیچ وقت در مورد اون بهم هیچی نگه . تا راحت تر فراموشش کنم خدایش مهتابم هیچی نگفت نه خودش نه علی .
گر چه هنوز گاهی دلم هواش و می کنه ولی خوب زندگی این
آوا بیا مادر از زیر قرآن رد شو
همیشه روز اول مدرسه مادرجون من و از زیر قرآن رد می کنه
: قربونتون برم مادرجون
مادرجون : الهی دور دختر نازم بگردم که اینقدر خانم
مامان : بیا برو آوا دیرت میشه
از خونه رفتم بیرون مهتاب هنوز نیومده بود بالاخره با پنج دقیقه تاخیر رسید : سلام آوا ببخشید
: تو اگه زود بیای من باید تعجب کنم
مهتاب : الهی فدای تو بشم
سوار اتوبوس شدیم و رفتیم دانشگاه . من و مهتاب مثل این بچه کلاس اولی ها هستند که وارد مدرسه میشن و نمی دونن باید چکار کنند بودیم
: مهتاب بیا بریم ببینیم کلاس کجاست .
مهتاب : بریم آوا
یک دفعه یک پسر : وای شما سال اولی هستید
بهش محل ندادیم و رفتیم توی سالن بالاخره کلاس و پیدا کردیم ده دقیقه دیگه کلاس شروع می شد با مهتاب وارد شدیم بیشتر بچه ها اومده بودند و نشسته بودند دو تا جای خالی پیدا کردیم و رفتیم نشستیم دخترها یک طرف بودند و پسرها یک طرف
مهتاب : خدا کنه استاد خوب باشه
: آره خدا کنه
ببخشد خانم
برگشتم پشت سرم : بله
شما فامیل استاد و می دونید
: نه متاسفانه
مرسی
: خواهش می کنم
مهتاب : آوا اون طرف و نگاه کن
برگشتم دیدم هر دقیقه یک پسر بر می گرده سمت ما
مهتاب : خوب مثل اینکه مورد توجه همه قرار گرفتیم
خندیدم : خوب ، پس جزو برداری کنسل
مهتاب : نه بابا اینا مگه می تونند مثل تو جزو بردارند
: از الآن بگم بهت جزو هام نمیدم
مهتاب : غلط کردی می دونی که میدی
: خیلی بی ادبی
در کلاس باز شد استاد اومد داخل یک مرد خیلی مسن بود . همه به احترامش بلند شدند و با گفتن بفرمائید همه نشستند
روی تخته نوشت عادل عبدی : اسم من این بهتر اول خوب با من آشنا بشید بعد درس میدم
: من به هیچ کس بیست و پنج صدم ارفاق نمی کنم پس آخر ترم نیان پیش من و التماس کنید . دوم اینکه وقتی میگم تحقیق از این تحقیق های آماده نمی خواهم باید تحقیق منبع معتبر داشته باشه . سوم کسی بعد از من وارد کلاس نمیشه . چهارم : کسی تو کلاس من به گوشیش جواب نمیده ، پنجم اصلاً از شوخی و بی مزه بازی ها خوشم نمیاد هر کسی می خواهد بی مزه بازی در بیاره بهتر دیگه نیاد توی کلاس شنیدید
ششم وقتی سوال می کنم باید همه جواب بدند حالا فهمیدین
همه گفتند بله
: مهتاب بدبخت شدیم
مهتاب : موافقم
روی تخت نام یک کتاب و نوشت : همه باید این و داشته باشند خوشم نمیاد کسی تو کلاس من بودن این کتاب تشریف بیاره .
استاد بعدی اصلاً هیچ قانونی نگذاشت و فقط اسم یک کتاب و گفت کلاس و تعطیل کرد و رفت .
دیگه کلاس نداشتیم از دانشگاه خارج شدیم : مهتاب بیا بریم کتاب ها رو بخریم ببینیم چیه
مهتاب : باشه بریم
رفتیم کتاب فروشی نزدیک دانشگاه کتاب و خریدیم شروع کردم به ورق زدن
همه رو حفظ شدی
برگشتم به پسر یک نگاهی کردم
پسر : من افشین طالبی هستم هم کلاسیتون
: خوب
طالبی : هیچی می خواستم خودم و معرفی کردی
مهتاب : خوب باشه یادمون می مونه
دستم و گرفت با هم از کتاب فروشی اومدیم بیرون و کلی به پسر خندیدم جای ایستگاه ایستاده بودیم و داشتیم با هم حرف می زدیم .
مهتاب : حالا امشب برو این کتاب رو قورت بده باشه
: مهتاب باور کن دلم می خواهد بدونم موضوعش چیه ، تازه باورت نمیشه روی سیستم یک مترجم عربی به فارسی ریختم تا معنی کلمات و که نمی دونم پیدا کنم
مهتاب : چه خوب به من بده
: باشه بیا خونه بهت میدم .
سلام خانم ها برگشتیم باز طالبی بود بهش محل ندادیم و داشتیم حرف می زدیم که اتوبوس اومد سوار شدیدم مهتاب : این خربزه از ما چی می خواهد
: مهتاب فامیلش و درست بگو یکبار جلوش میگی زشت میشه ها
مهتاب : باش ، خوب بیشتر به خربزه شباهت داره
نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم خانمی که کنارمون بود نگاهی به من کرد حسابی خجالت کشیدم : بمیری مهتاب
از اتوبوس پیاده شدیم : میای بریم خونه ما مهتاب
مهتاب : نه بابا باید برم خونه امروز بابا میاد خونه علی ، بالاخره علی تصمیم گرفت موضوع سروناز و بگه
: خوب پس علی دیگه پرید
مهتاب : آره آوا و من تنها شدم
: دیوونه خوب خونه بابات دو تا میلان از ما بالاتر
مهتاب : خوب ولی خونه علی باحال تره
: تو که همش خونه مایی پس زیاد ناراحت نشو
مهتاب : اگه من نیام تو که از تنهایی دق می کنی مخصوصاً با رفتن آزیتا تنها تر میشی
: نکه الآن خیلی باهام هستیم
مهتاب : راستی جونت و چرب کن که شکوفه هم هست
: باشه اصلاً برام مهم نیست
مهتاب : راستی از دکتر مولایی چه خبر
: منتظرم عروسی آزیتا تموم بشه تا با مامان صحبت کنم نمی خواهم به خاطر ما از خوشبختی خودش بگذره
مهتاب : آزیتا رو چکار می کنی
: به آزیتا چه اون که میره سر خونه زندگیش مامانم تنها میشه نه اون
مهتاب : تو چی
: من که همش بالام پیش مامان که نیستم گاهی غذامم بالا می خورم پس باید مامان یک همدم داشته باشه
مهتاب : آفرین به تو
: مرسی عزیزم ، خوب کاری نداری
مهتاب : مراقب خودت باش خداحافظ
به طرف خونه راه افتادم شاید آزیتا حق داشت چون بابا رو دیده بود ولی من ندیده بودم برام فرقی نمی کرد کی می خواهد جای اون و بگیره ولی مامانم گناه داشت که تنها بمونه الان نوزده سال که تنهاست خدایش خیلی بیرحمی
سلام مامانی
مامان : سلام آوا جون ، خسته نباشی
: مرسی مامان
مامان : چطور بود
: خوب بود یکی استادها که یک عالم قانون گذاشت یکی هنوز کلاس تشکیل نشده تعطیلش کرد .
مامان : خوب دیگه دبیرستان که نیست باید خودتون درس بخونید
: می دونم مامان ، من میرم بالا
مامان : زود بیا پایین تا با هم غذا بخوریم
: مگه آزیتا نیست
مامان با یک حالتی : خوب روزهای آخر که اینجاست بهتر با هم باشیم .
: چشم مامانم
لباس هام و عوض کردم و رفتم پایین سلام آزیتا
آزیتا : سلام آوا لباسم و گرفتم
: جدی کجاست
آزیتا : بیا نشونت بدم
باهاش رفتم توی اتاق لباس قشنگی شده بود : خیلی قشنگ
آزیتا : وای آوا دل تو دلم نیست
: زود میاد زود میره بعد میگی چه زود تموم شد
آزیتا : راستی لباس تو رو هم آماده کرده بود ولی نگذاشت من ببینم گفت تو گفتی به کسی نشون نده
: آره
آزیتا : تو خیلی نامردی من نمی تونم چیزی رو از تو پنهون کنم ولی تو به راحتی همه چیز و از من پنهون می کنی
: دیگه یک لباس این حرف ها رو نداره
آزیتا : عاشقی چی ؟
: مثلاً من عاشق کی شدم که خودم خبر ندارم
آزیتا : کاشی که دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم
روزی که وقتم وا بشه پیدا بشه اون که اومد تو خوابم
شهزاده رویای من شاید تویی اون کس که شب در خواب من آید تویی تو
از خواب شیرین ناگه پریدم او را ندیدم دیگر کنارم به خدا
جانم رسیده از قصه بر لب هر روز و هر شب در انتظارم به خدا
: اون فقط یک آهنگ
آزیتا : اونقدر خواهرم و می شناسم که بی دلیل یک آهنگ و گوش نمی کنه
: اینبار اشتباه کردی خیلی آهنگ ها هست که گوش می کنم
آزیتا : ولی این و زیاد گوش می کنی
: آره چون خیلی قشنگ خونده ، خوب بیا بریم ناهار بخوریم
از اتاق اومدم بیرون دیگه آزیتا در اون مورد حرفی نزد ، ناهار و با شوخی خوردیم و بعد من رفتم بالا
هدفون گذاشتم ، کتاب و باز کردم تا کمی بخونم ببینم موضوع کتاب چیه اونقدر تو کتاب و آهنگ غرق شدم با یک مداد هم جای مهم و خط می کشیدم و سعی می کردم حفظ کنم و هر کلمه ای عربی رو که نمی دونستم چیه معنی شو پیدا می کردم و روش می نوشتم ، یک دفعه صدای آهنگ قطع شد سرم بلند کردم دیدم شادمهر
: سلام شادمهر
شادمهر : سلام خوبی ، هر چی در زدم جواب ندادی با اجازه اومدم تو
: کار خوبی کردی
شادمهر : داری چکار می کنی
: دارم کتابی رو که استاد گفته می خونم
شادمهر : خوب چطور ؟
: یکم سخته البته بیشتر کلمه ها عربی برای همین باید اول معنی شو بدون تا بفهمم
شادمهر : آفرین چه همه خوندی
: یک دور ساده است می خواهم وقتی استاد توضیح میده یک چیزی بفهمم نه مثل احمق ها نگاهش کنم
شادمهر : آوا نمی خواهی حرف بزنی
: چرا شما زن و شوهر امروز اینطوری شدید
شادمهر : آزیتا خیلی نگرانت
: آزیتا خودش تو کارها غرق شده همه رو غرق شده می دونه
شادمهر تو چشم هام نگاه کرد برای اینکه به احساسم پی نبره بلند شدم : من خوبم باور کن شادمهر قهوه می خوری
شادمهر : نمی خواهی حرف بزنی مشکلی نیست فقط بدون من دوست دارم کمکت بکنم
خندیدم : باور کن هیچی نیست نمی دونم چرا آزیتا روی یک چیزی حساس میشه
شادمهر هدفون و قطع کرد صداش و بلند کرد : به خاطر این هاست که اون ترسیده خواهرش عاشق شده باشه
خندیدم : من و عاشقی ، من عاشق نمیشم شادمهر
شادمهر اومد رو به روم ایستاد : همه عاشق میشن
: همه آره ولی نه من ، خودت خوب می دونی چقدر عاشق درس خوندم و با اون آرامش می گیرم
شادمهر : خدا کنه آوا ، ولی دوست دارم اولین کسی باشم که ازش کمک می خواهی
: حتماً شادمهر
شادمهر رفت روی مبل نشستم و سرم و توی دست هام گرفتم چرا هر وقت می خواهم فراموش کنم یک نفر میاد و فوتی می کنه میره دیگه حوصله درس خوندن نداشتم کمی توی راه رفتم تا بتونم تمرکز از دست رفت رو باز گردونم . دوباره هدفون و گذاشتم شروع کردم به درس خوندن
بسته دیگه آوا خود تو کشتی بیا پایین شام بخور
: بله مامان ، اگه گذاشتین من یکم درس بخونم
مامان : مگه روز اولی چقدر به شما درس دادند که تو به خودت افتادی
خندیدم : مامان دوست ندارم وقتی توی کلاسی میرم هیچی بلد نباشم .
مامان کتاب ازم گرفت : آوا جون فردا استاد نمی تونه بهتون هفتاد صفحه درس بده ، بیا یکم پایین شادمهر و آزیتا هم هستند .
از جام بلند شدم : چشم مامانم
با مامان رفتم پایین چشم های آزیتا قرمز بود : چیزی شده آزیتا
شادمهر : داره از خستگی میمیره می دونی امروز چقدر من و راه برده برای یک اینه شمعدان
: خوب دوست داره اون چیزی رو که دوست داره انتخاب کنه
شادمهر : بیا یک نفرم طرف ما بود که اونم از دست رفت
خندیدم : الهی حالا خریدن یا نه
شادمهر : آره بابا قرار شد برامون بیاره
: خوب به سلامتی انشاالله خوشبخت بشید
شادمهر : مرسی آوا جون انشاالله عروسی تو
: از این دعاها برای من نکن
مامان : بیان بچه ها شام حاضر
موقع شام احساس کردم اوضاع اصلاً رو به راه نیست مامان و آزیتا با غذاشون بازی می کردند شادمهرم بعد تر از اون ها : چیزی شده که من باید بدونم
مامان به من نگاهی کرد : نه چیزی نشده
: بهتر نیست رو راست باشین تا منم احساس راحتی بکنم
شادمهر صداش و صاف کرد : همه نگران تو هستند
: چرا نگران من باید نگران آزیتا باشن که قرار از هفته دیگه به تو غذای سوخته بده
شادمهر لبخندی زد : آوا همه می خواهن بدونن چی تو رو تو خودش برده
از جام بلند شدم : میشه اینقدر با این حرف هاتون اذیتم نکنید ازم سوال کردید ، گفتید عاشقی ؟ گفتم نه ، گفتید مشکل خواستی داری ؟ گفتم نه . پس خواهشن حواستون و بدید به عروسی من هر وقت احساس کردم مشکلی دارم حتماً بهتون میگم پس این موضوع تموم شد
به طرف در آشپزخونه رفتم مامان : حالا کجا میری
: میرم اگه خدا قسمت کنه یکم درس بخونم
مامان : تو که از وقتی اومدی داری درس می خونی
: می خواهم کتاب دیگه رو شروع کنم اگه ایراد نداره
مامان به شادمهر نگاهی کرد : نه برو
با این کارهاشون واقعاً عاصیم می کنند چرا ول کن نیستند آهنگ گذاشتم و برای خودم قهوه درست کردم روی مبل نشسته بودم برای یک لحظه کنترل خودم و از دست دادم و فنجون و کبوندم تو دیوار از صدای شکستنش به خودم اومدم سریع بلند شدم و دیوار و زمین و تمیز کردم . ولی خوشبختانه کسی نیومد بالا همون جا نشستم و گریه کردم
چرا فریبرز راحتم نمیذاری تو که رفتی چرا من و ول نمی کنی چرا نمی گذاری خودم باشم .
دیدم خیلی عصبیم رفتم حمام یک دوش آبسرد گرفتم تا کمی آروم بشم .
اومدم روی تخت نشستم کتاب و برداشتم و شروع کردم به خوندن اونقدر مسخره بود که خدا می دونه هر چی می خوندم هیچی نداشت حتی یک مطلب خوبم توش پیدا نمی شد . واقعاً چه کتابی معرفی کرده بود . خسته نباشه .
صبح حاضر شدم و جای همیشگی مهتاب و دیدم : سلام مهتاب
مهتاب : سلام ، کتاب و خوردی نه
: از کجا می دونی
مهتاب : از قیافت می تونم بخونم
: آره مال استاد عبدی خیلی باحال بود ولی این استاد دیگه چی بود مرتضوی افتضاح بود نمی دونم چی رو می خواهد یاد بده
مهتاب : مگه تو درس چی می تونی پیدا کنی .
: واقعاً کتابشم مثل خودش بود
اتوبوس اومد و سوار شدیم داشتم حرف می زدم که مهتاب زدم به پهلوم آروم : خربزه تو اتوبوس
سرم و بلند کردم و چشمم تو چشمم افتاد سرش و تکون داد و من محل ندادم ولی مهتاب با سر جوابش و داد : چی چشم تو گرفته
مهتاب : آخ آوا تو که می دونی من خربزه دوست دارم
: بمیری مهتاب که همیشه دنبال یک چیزی برای گذاشتن اسم .
جلوی دانشگاه پیاده شدیم . و رفتیم توی دانشگاه دوباره دنبال کلاس گشتیم هنوز نمی دونستیم کدوم کلاس کدوم طبقه است و تا یاد بگیریم یکم طول می کشه .
امروز سه تا کلاس داشتیم یکی با استاد مرتضوی که مزخرف بود همش می گفت خوب این قسمت باید خودتون بخونید چیزی نداره که من توضیح بدم ، بعضی چیزها رو هم یک توضیحی خیلی کم می داد : خوب دیگه تموم شد
: ببخشید استاد
استاد به من نگاهی کرد : بله
: نمیشه بگید چطوری سوال طرح می کنید تا ما با طرح کردن سوال هاتون آشنا بشیم
استاد نگاهی به من کرد : یعنی سوال بهتون بدم
: آره استاد حداقل بدونیم چی رو باید بخونیم
بقیه بچه هام حرف و تائید کرد
استاد لبخندی زد : شما اصلاً این کتاب و خوندید
همه ساکت شدند : بله استاد
استاد با تعجب به من نگاه کرد : تا کجا خوندی
: تا اول صفحه پنجاه
استاد اومد طرفم کتابم و برداشت شروع کرد به ورق زدن خوب خوبه جاهای رو که خط کشیدید مهم ، همون ها رو یاد بگیرید کافیه
: بله استاد
استاد : برای هفته دیگه درس دو رو بیان کنفرانس بدید دوست داشتید می تونید کتاب دیگه ای اگه خوندید استفاده کنید
: بله استاد
نشستم
استاد : خوب موفق باشید ، راستی شما فامیل شریفتون چیه
: شجاعی هستم استاد
استاد : بله
مهتاب : برای خودت درد سر درست کردی
: و الله نمی دونستم می خواهد این طوری خودش و راحت کنه
یکی از دخترها : چقدر خود شیرین
برگشتم سمتش و بهش نگاهی کردم
مهتاب آروم : کجاش و دیدین
: مهتاب
مهتاب : خوب دروغ که نمیگن
: آخه مهتاب کتاب مزخرف تو عمرم همچین کتاب مزخرفی نخوندم بر عکس کتاب استاد عبدی
ببخشید خانم شجاعی میشه کتابتون بدید تا منم علامت بزنم و همون ها رو بخونم
مهتاب به من نگاهی کرد : ببخشید من قبلاً کتاب ازشون گرفتم
پسر ببخشید من آبادانی هستم
مهتاب : چه جالب ؟
پسر خندید : نه منظورم فامیلم آبادانی
مهتاب حسابی قرمز شد : بله ببخشید
آبادانی : ببخشید فامیل شریف شما
مهتاب : دوستی هستم
آبادانی : خوشبختم با اجازه
اون رفت روی صندلی نشستم به مهتاب خندیدم : تا تو باشی بخواهی به دیگران بخندی
مهتاب : عجب آبروریزی کردم
کلاس بدی عربی بود استاد با حالی داشت و معلوم می شد اطلاعات زیادی داره گفت جزو رو داده تایپ و تکثیری دانشگاه
بعد از کلاس رفتیم جزو رو گرفتیم : استاد خوبیه
مهتاب : آره ولی خدا بهمون رحم کنه
: وای مهتاب چقدر تنبلی
مهتاب : راستی بهت گفتم بابا قبول کرد که فردا شب بریم خواستگاری سروناز
: مامانت چی ؟
مهتاب : قرار شد خود بابا به مامان بگه اومد اومد نیومدم که هیچی
: فکر می کنی بیاد
مهتاب : آره بابا برای اینکه بگه منم هستم حتماً میاد .
کلاس بعدی تشکیل نشد چون استاد نیومد برای همین با مهتاب تا کتاب خونه دانشگاه رفتم تا در مورد درس استاد مرتضوی ببینم موضوعی پیدا می کنم یا نه خوشبختانه یک کتاب پیدا کردم
مهتاب : آوا تو رو خدا زیاد سختش نکن باشه
: بی انصاف تو که همیشه میگفتی بهتر از معلم ها درس میدم
مهتاب : آره ولی حالا که اون سخت نمیگیره تو سخت نگیر دیگه
: چشم عزیزم
رفتیم خونه شروع کردم به خوندن کتاب چند صفحه بیشتر نبود ولی واقعاً موضوع رو روشن می کرد و معلوم می شد این درس چی می خواهد بگه جاهای که مهم بود و یادداشت کردم تا همون ها رو بخونم .
آوا بلند شو بریم لباس تو بگیر پس فردا عروسی خواهرت
: باشه مامان الآن حاضر میشم
با مامان رفتم خیاطی لباس و گرفتم مامان هر کاری کرد نشونش ندادم چون می دونستم حتماً به یقه اش گیر میده که این باز ، مامان از آرایشگاه برام وقت گرفت خودش با آزیتا رفت پس من باید تنها می رفتم ، به مهتاب گفتم اون گفت که باهام میاد .
ساعت یک رفتم آرایشگاه بهش گفتم می خواهم موهام فر باشه
آرایشگر بهم نگاهی کرد : مطمئنی
: آره می خواهم فرش مرتب بشه و خوشگل
آرایشگر : باشه
مهتابم ازش خواست تا موهاش و بالای سرش جمع کنه
: خوب مهتاب نگفتی دیشب چی شد
مهتاب : هیچی رفتیم مامانم اومد طبق معمول خیلی سنگین و رنگین مثل زن های پنجاه ساله ، ولی به جاش بابا یک کت و شلوار خیلی شیک با یک کراوات خیلی خوشگل زده بود باور کن اگه علی نمی گفت بابام همه فکر می کردند داداشش
: خوب چی شد ؟
مهتاب : خیلی خانواده خوبی بودند ، بابا هم خیلی راحت گفت ما از هم جدا شدیم و امشب اگه اینجایم و با هم اومدیم فقط به خاطر اینکه می خواستن عروس آینده مون و ببینیم
: خوب مامانت چی گفت
مهتاب : برای اولین بار مامان حرف بابا رو تائید کرد
: خوب
هیچی دیگه علی و سروناز با هم حرف زدند بعد قرار شد تو ماه دیگه که عید یک جشن بگیرند و برن خونه خودشون
: جدی ، پس باید به علی و سروناز تبریک بگم
مهتاب : اره دیگه علی نمی دونی چقدر خوشحال
: خوب بایدم باشه چون واقعاً دختر خوبی پیدا کرده
آرایشگر مهتاب و صدا کرد منم زیر دست یکی دیگه نشستم و شروع کرد به درست کردن صورتم بهش گفتم خیلی لایت باشه به آرایشگر گفتم می خواهم تا ساعت دو سه صبح صورتم خراب نشه اونم گفت چشم هیچ کاری نمیشه
مهتابم از ترس من همین گفت و بالاخره بعد از دو ساعت تموم شد و شروع کرد به درست کردن موهام
بعد از یک ساعت گفت بهتره لباس تون و بپوشید مهتاب زودتر از من پوشیده بود همون کت و دامنی که برای مهمونی فریبرز خریده بود تنش کرده بود .
رفتم توی اتاق پرو لباس و پوشیدم وقتی اومدم بیرون مهتاب : الهی بمیری چقدر ناز شدی
آرایشگر هم به من نگاهی کرد سرش و تکون داد
مهتاب : بمیری این اون چیزی که بهم گفتی
: می خواستم همه رو سوپرایز کنم .
مهتاب : کو دور بزن
: حالا بزار کار موهام تموم بشه بعد
بالاخره تموم شد و جلوی اینه ایستادم و به خودم نگاه کردم لباس مشکی با یقه هفت باز بود آستین حلقه و دامن بلند که تا روی زمین بود خیلی خوب شده بودم .
مهتاب : مامانت اگه یقه رو ببینه می کشتت
: می خواهد چکار کنه دیگه تنم کردم ، تازه من بسته ترش کردم
مهتاب : بمیری این که تا اول شکمت بازه
: مهتاب دوست داشتم ، بهم میاد
مهتاب : بله امشب دیگه فکر کنم باید یکی دو تا اورژانس خبر کنیم .
: تو هم خوشگل شدی ها
مهتاب : می دونستم
قرار بود شایان پسر داییم بیاد دنبالمون پس حاضر شدیم : مهتاب با شایان شوخی نکنی ها زود بهش بر می خوره
مهتاب : باشه بابا می دونم
بالاخره اومد و اول رفتیم آتلیه وقتی مانتوم در آوردم شایان زل زد به من : آوا
: بله
شایان : هیچی
عکاس اومد چند تا عکس از من گرفتم چند تا عکسم از مهتاب
عکاس رو کرد به شایان : شما با کدوم خانوم هستید
شایان به من اشاره کرد : با دختر عمه ام
عکاس بازوش گرفت و کنار من گذاشتش : وایستا تا یک عکس دو نفر بگیرین
شایان : عکس برای چی ؟
عکاس : یادگاری
من به مهتاب نگاه کردم و اون شونه شو بالا انداخت
عکاس من و جلو قرار داد و شایان دستش و به دیوار تکیه داد و من جلوی دست اون بودم
عکاس خودش تعریف کرد گفت بسته تموم شد
مانتو پوشیدم و با مهتاب رفتیم توی ماشین هنوز شایان نیومده بود : این چرا اینطوری کرد مرتیکه الاغ
مهتاب : خوب حالا اون نگاهی که شایان می کرد به منم می کردم می گفت بیا عکس بگیر
شایان اومد و هیچ کدوم حرفی نزدیم رفتیم باغ ساعت شش بود قرار بود عقدشون ساعت شش و نیم باشه . وقتی رفتم توی سالن مامان تا من و دید : آوا
سرم و کج کردم : بله مامان
مادرجون اومد جلوم : الهی قربونت برم چه ناز شدی
پدرجون : بله ، دیگه این پدرسوخته م بزرگ شده دیگه باید منتظر باشیم تا اینم بره
پدرجون و بغل کردم : من هیچ جا نمیرم خاطرتون جمع
مامان : اگه این زبون و نداشتی که هیچی
: الهی فداتون بشم
دایی نوید اومد : سلام
: سلام دایی خوبی
دایی : به به خانم خوشگل و ناز ، دیگه مثل اینکه امشب می خواهی همه رو بکشی
: اه دایی
: سلام صبا جون
دایی : ببین خانم این دختر چی شده
صبا جون چشم نازک کرد : آره خوشگل شدی
می دونستم داره از حسودی می میره اگه می فهمید من با شایان عکس گرفتم قیافه اش دیدن داشت .
خاله نازی ، آقای شریفی ، طلا و سپهر هم اومدند
خاله : الهی یکی اسپند دود کنه خودم این دختر چشم می کنم از آخر
: خاله بسته زشت
آقای شریفی می خندید : خانم کوتاه بیا
سپهر بغل کردم همش دو سالش و طلا شش سالش ،
یکی یکی مهمون ها اومدند و هر کدوم یک چیزی گفتند .
مهتاب : دیگه دارم از کوره در میرم
: چرا مهتاب
مهتاب : چون دیگه دارن خیلی در مورد تو حرف می زنند .
خندیدم : ای حسود
مهتاب : تو نمی دونی داری چی دلی می بری
سلام مهتاب
سرم و بلند کردم علی بود : سلام علی خوش اومدی
علی به من نگاهی کرد : سلام ، هر دو خوشگل شدید
مهتاب : بگو این خوشگل شده هر کی میاد همین و میگه
علی دستش و انداخت دور کمر مهتاب : الهی فدای خواهر گلم برم یک لاخ موی آوا به تو نمی رسه
: این و قبول دارم ، همین که مهتاب من و تحمل می کنه کلی
مهتاب زد به بازوم : دیوونه
آوا بیا آزیتا اومده می خواهن صیغه عقد بخونن میگه باید تو هم باشی
: بچه ها شما هم بیان
مهتاب : تو برو من میام
وقتی آزیتا من دید : وای آوا چقدر ماه شدی
: به تو که نمیرسم
شادمهر لبخندی : خیلی خوشگل شدی
بالاخره خطبه خونده شد و مجلس شروع شد همه ریخته بودند وسط و می رقصیدند . اونقدر رقصیدم که داشتم از تشنگی می مردم داشتم آب می خوردم که شایان اومد کنارم : آوا میای برقصیم با همه رقصیدی الی پسر دایی
برای اولین بار بود شایان می اومد ازم درخواست می کرد : بریم
با شایان رقصیدم بالاخره موقع شام شد با مهتاب برای خودمون غذا کشیدیم و رفتیم کناری نشستیم
مهتاب : اونقدر خوشگل شده بودی که شایان نتونست بگذره
: نه بابا
مهتاب : چرا خود تو می زنی به نفهمی
: خوب چون دوست ندارم به شایان فکر کنم
مهتاب : چرا ؟
تو چشم های مهتاب نگاه کردم و اون دیگه هیچی نگفت .
شادمهر و آزیتا رو دیدم اومدند طرف ما : خسته نباشید
آزیتا : شما خسته نباشید مجلس و گرم می کردید
شادمهر : این پسرها خودشون و کشتند
: شادمهر اذیت نکن
آزیتا : خیلی لباست قشنگ واقعاً حال کردم فکر می کردم لباس من قشنگ باشه حالا می بینم مال تو یک چیز دیگه است
: مرسی
شادمهر : بسته دیگه خودش و داره لوس می کنه
: شادمهر خیلی بدی
شادمهر : همین که هست .
بالاخره مهمونی تموم شد وقتی می خواستیم بریم خونه آزیتا شایان بهم گفت با اون برم ازش تشکر کردم گفتم می خواهم با علی برم بهش برخورد
علی : باعث ناراحتی شدم
: ولش کن همیشه همین طور بوده مثل مامانش ، تو ماشین اون ها خوش نمی گذره
سوار ماشین علی شدم اونقدر توی راه گفتیم و خندیدم و این و اون مسخره کردیم که خدا می دونه
علی از توی آینه به من نگاهی کرد
: علی طوری شده
علی : نه برای چی این سوال و می کنی
: فکر کردم طوری شده
علی : نه
رفتیم خونه آزیتا خدایش خیلی خوشگل بود من تا امشب ندیده بودم .
آزیتا تا اومد گریه کنه : اگه گریه کنی همچین می زنم تو دهنت که خدا بدون به غریبگی که نمی برنت
مادر شادمهر کلی خندید
مامان : آوا
: دروغ که نمیگم الآن این شروع کنه بعد باید با چشم های سیاه بریم خونه
همه خندیدن
مادر شادمهر من و بوسید : کاش یک پسر دیگه ام داشتم
: چرا خانم سلامی
مادر شادمهر : چون نمی گذاشتم تو نصیب کس دیگه ای بشی
: خانم سلامی من از مامانم جدا نمیشم اونم نخواهد ، من بهش چسبیدم
خاله شادمهر : همه دخترها از این حرف ها می زنند بزار موقع اش بشه زود بله رو میگی
خندیدم : تو دل مامان و خالی نکنید دیگه
همه خندیدند .
شب مهتاب اومد خونه ما از حمام که اومدم بیرون : علی چی می خواست بگه که نگفت
مهتاب : نمی دونم ، بیا بخوابیم من که دارم می میرم ، پام داره میشکن
: کمتر قر می دادی
مهتاب : به جان تو نشد ، این می رفت اون می اومد ، اون می رفت ، اون یکی دیگه می اومد
خندیدم خوب پس حسابی امشب حال کردی دیگه
مهتاب : آره ، خوب یک ماه دیگه عروسی علی اونم به به ، آوا باید همین و بپوشی
: می خواهی مامانت جرم بده
مهتاب : به مامانم ربطی نداره تو به من گوش کن
: حالا بزار ببینم علی من و دعوت می کنه
مهتاب : علی غلط کرده تو رو دعوت نکنه دیدی که امشب گفت برای عروسی اونم نگه داری
---
امروز به آزیتا زنگ زدم گفتم بیاد خونه باهاش کار دارم به پدرجون و مادرجونم گفتم بیان خونه مامان
صدای زنگ اومد : حتماً آزیتاست
مامان : مگه قرار بوده بیاد
: آره من ازش خواستم
مادرجون و پدرجونم صدا زدم
آزیتا و شادمهر اومدند از قبل یکم آزیتا رو آماده کرده بودم خیلی گرفته بود ولی سعی می کرد آروم باشه
مامان : خوب چی شده ؟
: بیا بشین مامان
مامان : بزار چای بریزم
: نمی خواهد انشاالله بعد از حرف من به چای و شیرنیم می رسیم
مامان با تعجب به من نگاه کرد و نشست
آزیتا : آوا
: لطفاً آزیتا بحث نکن این موضوع به هیچ عنوان به تو مربوط نمیشه
آزیتا : چرا نمیشه
: چون تو توی خونه خودتی گاهی میای به من و مامان سر میزی غیر از این
شادمهر : حق با آوا است
مامان : میشه بگید چی شده ؟
پدرجون : بگو دختر ، جون به لبم کردی
: راستش می خواستم در مورد دکتر مولایی حرف بزنم
مامان از جاش بلند : آوا اون موضوع تموم شد
: نه نشده ، لطفاً بشینید
مامان نشست
پدرجون : خوب بگو بابا ببینم موضوع چیه ؟
: ببین مامان آزیتا رفته خونه خودش پس اینجا نیست که بخواهد ادا در بیاره میمونه من ، منم که همش اون بالام بین کتاب هام فقط تو تنها می مونی الآن یک هفته است از رفتن آزیتا می گذر من که می دونم بیشتر داره به تو سخت می گذر ، چرا می خواهی تا آخر عمرت اینجوری زندگی کنی
مامان اخم هاش و توی هم کرد : ببین دکتر مولایی به من دیگه چیزی نگفت
: به شما نگفت چون من باهاش حرف زدم بهش گفتم باید تا بعد از ازدواج آزیتا صبر کنه
مامان : تو چقدر سر خود شدی
: مامان موضوع رو قاطی نکن من که می دونم بهش علاقه داری
مادرجون : آره دختر تا کی می خواهی تنها باشی معلوم نیست من و پدرت تا چند وقت دیگه باشیم
: انشاالله که همیشه سایه شما و پدرجون بالای سر ما باشه ولی مامان گلم من اصلاً مخالف نیستم اگه این مدت حرف نزدم به خاطر آزیتا بوده چون می ترسیدم یک بار به دکتر مولایی توهینی بکنه ولی حالا دیگه نمی تونه
چون می دونه تنهایی یعنی چی می دونه اگه یک روز شادمهر دیر بیاد چقدر بهش سخت می گذر ، من راضیم که شما ازدواج کنید من همون بالام هر وقتم بخواهم میام پایین
مامان : دکتر مولایی یک پسر داره
: مامان پسرش که نمی خواهد ما رو بکش خواست میاد با شما زندگی می کنه نخواست میره یک خونه میگیره مثل علی ، بالاتر از این که نیست منم که اینجا نیستم که بخواهی نگران کنار نیامدن من و اون باشی چون می دونی که من بیشتر بالام
حالا هر کی مخالف بگه
هیچ کس حرفی نزد بلند شدم چای ریختم و شیرینی رو دور گردونم مامان و بوسیدم : مامان گلم امیدوارم خوشبخت بشی
مامان بغلم کرد
خندیدم : وای به حالت مامان اگه گریه کنی صورتم سیاه میشه دوست ندارم مخصوصاً که قرار مهمونم بیاد
مامان من و از بغلش جدا کرد : کی ؟
به ساعت نگاه کردم : تا یک ساعت دیگه دکتر مولایی میاد ، حالا پاشو یک لباس شیک و قشنگ بپوش یک آرایش توپ که دیگه غوغا کنی .
مادرجون سرم و بوسید : الهی قربون تو دختر مهربون برم
همه به خودشون افتادن و من خونسرد نشسته بودم سیب گاز می زدم شادمهر اومد کنارم نشست : خوب سخنرانی کردی
: مایم دیگه
شادمهر : می ترسیدم آزیتا حرفی بزنه یعنی اومده بود برای همین
: اون خواهر من ، می دونم چکار باید بکنم دیگه نتونه حرف بزنه
شادمهر : خوب وکیلی میشی ها
: مرسی شوهرخواهر عزیز
صدای زنگ اومد بلند شدم و توی اینه به خودم نگاه کردم دکتر مولایی با یک پسر جوون وارد شدند با پدرجون و مادرجون احوال پرسی کرد چشمش به من افتاد چشم هام روی هم گذاشتم یعنی همه چیز درست لبخندی زد .
با مامان احوال پرسی کرد و نشستند به آزیتا اشاره کردم بره چایی بریزه می دونستم می خواهد من و بکش ولی اون می ریخت بهتر بود .
دکتر مولایی شروع کرد : من محمد مولایی دکتر زیبایی هستم ، همسرم هشت سال پیش تو سانحه اتومبیل از دست دادم و اینم پسرم کوروش داره شیمی می خونه سال سوم و خیلی علاقه داره و قرار با من زندگی کنه دوست ندارم پسرم از من جدا بشه و همین
پدرجون : خوب این خیلی خوب ، ندا خوب بهتر خودت از زندگیت بگی
مادر به من نگاهی کرد تا اومد حرف بزنه آزیتا با سینی چای اومد چشم هاش قرمز بود و معلوم بود گریه کرده چای رو تعارف کرد مامان بهش نگاهی کرد
: خوب مامان بگو
مامان لبخندی زد : خوب منم ندا ترابی دکتر پوست ، نوزده سال پیش جدا شدم و با دو تا دختر آزیتا و آوا اومدم خونه مادرجون و پدرجون ، آزیتا که تازه با شادمهر جان ازدواج کرد و دختر آوا که بیشتر وقتش و طبقه بالا بین کتاب هاش می گذرونه .
دکتر مولایی : راستش امروز آوا جون با من تماس گرفت حالا من سوال می کنم ندا جون جوابت به من چیه
مامان به همه نگاه کرد و سرش و انداخت پایین
: خوب سکوت علامت رضاست بلند شدم و دیس شیرینی رو دور گردوندم همه دست زدن وقتی دیس و جلوی کوروش گرفتم خیلی اخمو شیرینی برداشت معلوم بود اونم زیاد راضی نیست ولی نباید زیاد تحویلش گرفت
وقتی نشستم دکتر مولایی : آوا جون خیلی ممنون که به فکر من و مامانت بودی
لبخندی زدم : خوشحالم که هر دو از تنهایی در میان
قرار شد فردا بعدازظهر بریم محضر تا مامان و آقای دکتر مولایی عقد کنند .
: سلام مهتاب خوبی بالاخره تموم شد مامانم و عروس کردم
مهتاب : جدی وای خانم بزرگ مبارک باشه
بلند بلند خندیم : خیلی خوشحالم که مامانم داره عروس میشه
مهتاب : آزیتا چی ؟
: نذاشتم حرف بزنه
مهتاب : از اون طرف چی ؟
: دکتر که مامانش و باباش فوت کردند ، پسرش کوروش که معلوم بود به خاطر پدرش راضی شده چون وقتی دیس شیرینی رو جلوش گرفتم می خواست من و بکش
مهتاب : خوب پس خدا تو را بیامرزد
: آره دیگه
مهتاب : برای کنفرانس چکار کردی
: آماده آماده خدا کنه اینبار تشکیل بشه
مهتاب : می دونستم آماده ای
: مهتاب درس سومم کنفرانس میدم تا حالش و بگیرم
مهتاب : بابا گلی به جمالت . حالا بگو کی میرن عقد کنن
: فردا بعدازظهر
مهتاب : خیلی خوشحالم چون مامانت خیلی گناه داره تو که بود و نبود فرق زیادی نداره
: دست شما درد نکنه ، تو اسباب کشی کردی خونه بابات
مهتاب : آره دیگه در به در شدم
: نه عزیزم هر وقت کم آوردی بیا پیش من ، یکم این کوروش اذیت می کنیم حالش و می بریم .
مهتاب : خدا به داداش برسه
صبح مثل همیشه رفتم سر قرار ، مهتاب اومد و سوار اتوبوس شدیم باز خربزه بود دیگه این اسم روش موند . اولین کلاس با استاد عبدی بود خیلی خوب درس میده منم که قبلش آمادگی داشتم و بهتر متوجه میشدم خیلی ها نق می زنند ولی من حسابی راضیم بودم .
ساعت دوم با استاد مرتضوی دارم بالاخره امروز اومد : برنامه امروز چیه ؟
خربزه خنده ای کرد : استاد قرار بوده خانم شجاعی کنفرانس بده
از جام بلند شدم : استاد اجازه هست
استاد مرتضوی به من نگاهی کرد : بله بفرمائید
تخته رو پاک کردم و شروع کردم به توضیح دادم و برای بعضی قسمت ها که نا مفهوم بود مثال پیدا کرده بودم خیلی راحت تر می تونستم توضیح بدم . وقتی تموم شدند چند تا سوالم رو تخته نوشتم : خوب اینم سوال های که می شه برای این درس طرح کرد .
حدود نیم ساعت حرف زده بود برگشتم سمت استاد : تموم شد
استاد سرش و تکون داد : بفرمائید
وقتی به سمت مهتاب رفتم به خربزه نگاهی کردم و پیش مهتاب نشستم : عالی بود آوا مخصوصاً حال این خربزه رو گرفتی
خندیدم : خودمم اینبار خیلی لذت بردم
استاد : خوب کسایی که از کنفرانس راضی بودند دستشون و بالا ببرند
من سرم و انداختم پایین و با کتاب خودم و مشغول کردم تا اگه کسی دستش و بالا نبرد نبینم
استاد : خانم شجاعی می تونی جلسه دیگه درس سه رو کنفرانس بدی
از جام بلند شدم : بله استاد
استاد : خیلی عالی بود توی این همه سال اولین باری که می بینم یک دانشجو به این زیبایی کنفرانس میده
: مرسی استاد
استاد : بفرمائید بشینید .
استاد کمی توی کیفش و گشت و سه تا برگه در آورد و : این نمونه سوال هایی که خواسته بودید ازش کپی کنید و اصلش و به من برگردونید .
نماینده کلاس برگه ها رو گرفت و رو کرد به بچه ها : همه می خواهین دیگه
همه با سر تائید کردند و اون از کلاس خارج شد تا بره بده کپی کنن
استاد : خانم شجاعی از چه کتابی استفاده کردید
بلند شدم : چند تا کتاب بود استاد که از کتابخونه دانشگاه گرفته بودم ، یکش کتاب خودتون بود .
استاد سرش و تکون داد : مرسی
خربزه : چه خود شیرین
بهش نگاهی کردم استاد متوجه شد و همین طور که به سمت ما می اومد برگشت سمت خربزه : خوب شما آقای
همون طور که نشسته بود : طالبی هستم
استاد سرش و تکون داد : خوب آقای طالبی درس چهار شما کنفرانس میدید می دونید که خیلی زشت از یک خانم کم بیارید و باید بهتر از ایشون کنفرانس بدید
به عنوان موفقیت من و مهتاب کف دستامون آروم به هم زدیم .
استاد : من استاد سختگیری نیستم ولی دوست ندارم تو کلاسم کسی که تلاش می کنه رو نادیده بگیرم و اجازه نمیدم کسی هم توهین بکنه آقای طالبی شنیدید .
خربزه از جاش بلند شد : من به خانم شجاعی
استاد : بهتر بشینید .
یکی از پسرهای دیگه : استاد بهتر نیست خانم شجاعی هر جلسه کنفرانس بدن
برگشتم سمت پسر که یعنی چی ؟
استاد : نه باید خانم شجاعی به دیگرانم وقت بدن که خودشون و نشون بدن ، من استادیم که اگه بدونم کسی داره تلاش می کنه ممکنه اصلاً آخر ترم ازش امتحان نگیرم .
با این حرف استاد همه شروع کردند با کناریش به حرف زدن ، مهتاب آروم : آوا تو باید امتحان بدی حتی اگه بگه نمی خواهد
بهش نگاه کردم و لبخندی زدم : حالا اون یک چیزی گفت تو چرا تحویل میگیری .
بالاخره کلاس تموم شد وقتی می خواستم از کلاس بریم بیرون آبادانی اومد سمت من : ببخشید خانم شجاعی
: بله
آبادانی : میشه از کتاب های که استفاده کردید اسمش و به من بگید
: آره ، از توی کیفم یک کاغذ در آوردم بفرمائید این اسم های کتاب فقط لطفاً بعد این لیست کتاب ها رو به من بدید چون خودم نیاز دارم
آبادانی به لیست نگاه کرد و بلند : از این همه کتاب استفاده کردید .
: خوب آره پس فکر کردید اون همه مثال و از کجا آوردم خودم که مثال و از خودم در نیاورده بودم .
آبادانی : مرسی من یادداشت می کنم بهتون میدم
: باشه ، با اجازه . مهتاب بدو که دیرم شد
سریع از دانشگاه اومدیم بیرون مهتاب : نمی خواهی بری برای فردا که با استاد کلاس داری کتاب برداری
: برای چی ؟
مهتاب : برای درس سه
: قبلاً این کار رو کردم تا درس شش نت برداری کردم
مهتاب : بمیری که اینقدر درس می خونی
اتوبوس اومد و سریع سوار شدیم خوشبختانه خربزه دیگه نبود ، صندلی هم جا داشت هر دو نشستیم .
مهتاب : الآن می خواهی بری خونه چکار کنی
: می خواهم برم دوش بگیرم یکم به خودم برسم موهام و صاف کنم حتماً بعدش میان خونه ی ما مامان امروز تمام خونه رو تمیز کرده و میدونم کلی میوه و شیرینی خریده باید برم کمکش کنم ، مهتاب نمیای بریم خونه ما
مهتاب : لباس ندارم
: خوب برو بردار بیا ، خونه که دو تا میلان بیشتر فاصله نداره
مهتاب : باشه
: شبم پیش من بمون
مهتاب : باشه پس وسایلم و بر می دارم که فردا بریم دانشگاه
: باشه
رسیدیم و از مهتاب جدا شدم تا اون بره و برگرده سریع رفتم خونه دیدم خونه مثل گل شده و مامان گل های خیلی زیبایی توی گلدون ها گذاشته : سلام مامانی سر ذوق اومدی از این گلدون ها یک استفاده ای کردی
مامان اخم هاش و توی هم کرد : من همیشه استفاده می کنم
: به کسی بگو که دخترت نباشه
مامان دستم گرفت : بیا بشین
: چیزی شده
مامان : آزیتا اصلاً جوابم و نمیده فکر می کنم اشتباه کردم
: نه مامان خوشگلم اصلاً اشتباه نکردی ، تو هم حق زندگی داری زیاد به آزیتا توجه نکن ، اون دیگه زندگی خودش داره پس تو کارهاش و تحویل نگیر می دونی که زود کوتاه میاد مثل موضوع شکوفه
مامان سرش و تکون داد : یعنی بعدازظهر میاد
: مطمئنم میاد دختر فضول تون و نمی شناسی
مامان : خدا کنه بیاد
: من برم لباس عوض کنم میام کمک تون
مامان : برو عزیزم کاری ندارم صبح اشرف خانم اینجا بود کل خونه رو تمیز کرد
: شام سفارش دادید